یه داداش ۲۱ ساله دارم ک همیشه ماشین بابامو میبره و ماشین کلا خونه نیست،یه بارم چپ کرده ماشینو،عملا انگار ماشین ندارن مامانم اینا،جلوشو هم اصلا نمیگرفتن هر چی میگفتم تا الان ک دیگه خیلی پر روشده و همش سرشون داد میزنه و بی احترامی و ...،حالا ماشینو چند وقته فروختن ب همین دلیلی ک گفتم،چندبار کار پیش اومده ب شوهرم گفتن رفته با ماشین کارشونو انجام دادن شوهرمم چیزی نمیگفت ولی یه مدت خیلی زیاد شده بعد کارش ناهار خورده نخورده میرفت دو سه ساعت بعد برمیگشت،تا دیگه یه بار گفت خب چرا تاکسی نمیگیرن من حس میکنم دارن ازم سواستفاده میکنن راستش منم راضی نبودم و از همین میترسیدم ک منتی سرشون بیاد وقتی خودشون پول خرید ماشین دارن ولی ب یکی دیگه رو میزنن،دیگه گذشت تا امشب بابام زنگ زد ب یکی از فامیلاش ک ماشین داری؟میخواست بره شهر کناری،من خیلیییی دلم سوخت چون بابام همه ی زندگیش ماشین داشته،ب مامانم گفتم مامان حق بابایی نیست با این سن ب این و اون زنگ بزنه واسه ماشین،یه ماشین بخرید داداشم خودشو کشت هم ندین ماشینو یعنی چی بخاطر این همتون سختی بکشید،بعد دیگه ناراحت شد و گریه کرد گفت دیگه ما کاری ب ماشین شما نداریم انتظاری هم نداریم و اینا،گفتم بابا کی راجب ماشین ما حرف زد؟کلی میگم ماشین لازمه،گفت صلاح زندگیمونو خودمون میدونیم ب کسی ربطی نداره گفتم حالا من شدم کسی؟باشه راست میگی من خرم ک دخالت میکنم من دیگه عضو این خانواده نیستم،کلی هم گریه کرد و ناراحت شد،ولی منم خیلی ناراحت شدم بالاخره خودشون باید بدونن داماد غریبست و پسر ادم نمیشه،خب منم نخواستم منتی سرشون باشه بخدا فقط همین،از حرفای مامانم خیلی دلم شکست نمیدونم حق با کیه😔الان هم از ناراحتی مامانم جیگرم کبابه،هم خودم،مامان و بابام دوتاشون حقوق بگیرن،میتونن بخرن،اخرم بابام گفت بیخیال دیگه ما چیزی از شوهرت نمیخوایم و انتظار نداریم،یعنی تمام خوبیای این مدت شوهرمم ب باد رفت قشنگ،نمیدونم چیکار کنم