در ادامه
ما خودمون رو آشنای فامیلی تو دانشگاه نشون دادیم که روابطمون شک برانگیز نباشه و اصلا دلبسته هم نبودیم ولی خیلی هوای همدیگه رو داشتیم خیلی باهم بهمون خوش میگذشت
ایشون متولد ۶۴ بود و من ۶۷
ما از دوشهر متفاوت بودیم و دانشگاهمون هم شهر متفاوت دیگه ولی کلا این سه شهر در یک استان بود
سال آخر دانشگاه که بودم بهم گفت خانوادم بهم گفتن باید ازدواج کنی و یه دختر هم برام در نظر گرفتن من خیلی واسش خوشحال شدم تبریک گفتم ولی خودش گفت من هنوز آمادگیش ندارم
خلاصه ازدواج کرد و روابط ما مثل قبل ادامه داشت واصلا وجود خانومش رو رابطه ما تاثیر نذاشت و اصلا در مورد خانمش با هم صحبت نمیکردیم و واسه من هم مهم نبود
دانشگاه من تموم شد و من یکسال خونه بودم اون هر سری از سرکار میومد چون کارش دو هفته سرکار بود و دو هفته آف
از سرکار که میومد دو روز تو شهر ما میموند و بعد میرفت پیش خانواده و من این مدت اصلا به همسرشون فکر نمیکردم میدونم کارم خیلی اشتباه بود و همیشه هم از خدا میخام منو ببخشه ولی اون زمان شاید بچه بودم نمیدونم ولی به فکر خانمش و مشکلی که براش ممکنه پیش بیاد نبودم
حتی اون آقا بچه دار شد و من ارشد قبول شدم و از سرکارشون با هواپیما میومد شهری که من دانشجو بودم چند روز میموند و بعد میرفت خونه
خلاصه ما رابطمون ادامه داشت و ایشون بچه دومش هم دنیا اومد
خانمش انگار یه پوشش واسه رفتاراش بود