با دلتنگی که چنبره می زنه رو گلوم و فشار میاره رو سینه ام،اونم صبح به این زودی...چ باید کرد؟!
دلم تنگه برای مهتابی که رها زندگی می کرد
دلم تنگه برای ظاهرم قبل از این اتفاقات
دلم تنگه برای ذوق دویده تو لحظه هام وقتی که مجید بود تو زندگیم
دلم تنگه برای گرفتن دستاش
دلم تنگه برای چنگ انداختن رو دستاش
دلم تنگه برای بو کردن گردنش
دلم تنگه برای کشیدن لپاش
دلم تنگه برای نقشه هامون برای مراسممون
دلم تنگه برای خونه ای که فقط دو بار رفتم دیدمش و کلی توش رویا ساختیم و خندیدیم
دلم تنگه برای همه چیز همه چیز همه چیز
حتی دیر کردناش و بدقولیاش...
من دلم تنگه برای یه دلخوشی کوچیک از ته دل،یه دلخوشی موندگار...
دلم تنگه تنگ 😭💔
طاقتم طاق شده دیگه و چیزی میسوزونه روی سینه ام تا روی گلونو فشار میده و هق هق و اشک مهمون چشام می شه
مغزم میگه تا کی میخوای زمانو از دست بدی،اونقدر شجاع باش که بری حرفاتو بزنی عشقتو ابراز کنی توفقط یک بار به دنیا میای...شحاع باش
دلم می گه طاقت دیدنش و اروم موندنو ندارم
و من درمانده به گذران روزها نگاه می کنم و به این فکر میکنم که من به زندگی برمی گردم؟!من میتونم شوق پیدا کنم باز؟!من می تونم از ته دل خوشحال باشم باز؟!من می تونم زندگیمو بسازم؟!
من دلم پر می کشه فقط برای ده دقیقه حال خوش بی دغدغه...