برای چندمین روز متوالی از خودم،احساساتم،زندگی و همه دنیا میخوام فرار کنم...حس زندگی پر کشیده از وجودم و فقط زنده ام..مداوم از همه چیز به هر نحوی میخوام فرار کنم...دیروز و پریروز سردرد جانفرسایی داشتم که هر کاری می کردم اروم نمی شد...و وسط انجام دادن کارایی ک مجبور به انجامشون بودم چندین و چند بار گریه ام گرفت..انگار این روزا تنها واقعیت موجود جلوم اینه که مجید نیست..هست ولی با من نیست...هست ولی حتی یه رد و نشونم به دنیای من نمیده...
این جمله تکرار میشه تو سرم و گیج می شم بغض می کنم و باز خواننده میخونه:
با تو رنگ دنیام چه قشنگه..من شب تارم و توام شدی ماهمووو و تو ذهنم برا بار هزارم تکرار می شه اون شب که باهم قرار داشتیم و اون مجبور شد بره تو جاده یه کاریو انجام بده...یادم میاد که وقتی اومد پیش من با حالت خجالتی و ذوقی گفت:«نبودی ماهو ببینی تو جاده چقدر نور داشت و من همینطور که به ماه نگاه می کردم همش یاد تو بودم،انگار تو توی ماه بودی عزیزمم.»
و من نگاهش کردم دستامو تو دستاش محکم کردم و خندیدم...
باز پرت می شم تو دنیای واقعی اشک به چشمم میاد و خواننده میخونه توی وضعیت سفیدم باهات متضاد منی ولی رفیقم باهات...💔😭 بعد هق هق میزنم و یاد روزاخری مبوفتم که گفت اشتباه من اینه ک تو رو دوست دارم و من پر از اشک بهش گفتم منم خیلی خیلی خیلی دوستت دارم با وجود همه تفاوتامون...
با تو رنگ دنیام چه قشنگه..گیجی..بغض..بی حوصلگی..فرار...حسرت..خواب پریشون...واقعیت های دنیا..و من تنهای تنها با همه این حسها...
(samapishva عزیزم درسته که تو دوست مجازی من بودی اما ب اندازه دوست واقعی دوستت داشتم،یهو رفتی؟
من اصلا امادگی از دست دادن هیچ چیزی رو اطرافم ندارم.. بی خبر نباید می رفتی... آه)