مائده زنگ زد با یه گوشی دیگه به پیمان باهاش قرار گزاشت
رفتن تاکسی نشستن.. پسره جلو دختره عقب نشست
بابای مائده تعقیبشون کرد وسط جاده بوق زد دختره رو از ماشین پیاده کرد تو ماشین بهش گفت دیگه حق نداری بری بیرون دانشگاه بی دانشگاه
بعدم مهتاب و مسعود طلاق گرفتن .. مسعود به مهتاب گفت از خونه بره بیرون... مهریه رو هم مهتاب نمیخاست ولی مسعود کله شق گفت میده ماهی ۱ ملیون
دیگع همینا بود دیگ