بعضی وقتا که میشه گفت همیشه، واقعا بهش حسودیم میشه که لیاقت نداره ولی انقد دوسش دارم .
ارزش نداره ولی انقد درگیرشم و روش حساس که حتی خود نفهمش برگرده بهم بگه پیگیر و مریض ...
نمیفهمه دردمو ، شاید نفهمیده عشق چیه ، شاید اون موقعهام فقط اداشو در میآورد ، شاید حتی دوست داشتن مسخرشم تظاهر باشه حتی الانش ، ولی بد گیرشم .
بدم میاد از خودم ، بدم میاد از وضعیتم که از عالم و آدم نیش و کنایه و بدشو شنیدم ، زخم زبوناشونو تحمل کردم و انگار هی عاشقتر میشم ، انگار صبورتر میشم هرچی میگذره !
نمیدونم چیکار کنم ، نمیدونم اعتماد کنم ؟! نکنم ؟! میتونم ؟! نمیخوام زخم بخورم دوباره و دوباره ... دیگه چیزی نمونده از قلبم آخه ، میترسم ، دیگه از توام میترسم ، از حال خودمم میترسم .
چرا نمیرسه روزی که واسه همیشه خسته شم و از همه چی بِکَنَم؟ من که همه چی دیدم ، هزارجور حرف ازت شنیدم !
چرا اینجوریم ؟! تا کِی ؟! چه گناهی کردم ؟!
کاش آدم بودی دورت بگردم ... کاش میشد یه روزه بزرگ شی ، مگه چی میخوام جز تکیه کردن بهت ؟ مگه چی میخوام جز گریه کردن تو بغلت و همیشه بودنت ؟
چی میخوام جز درددل کردن باهات و شاید ؛ خالی شدنم ........
-میشه از خدا بخواین همه عاشقای واقعی اگه به صلاحشونه به هم برسن؟!-