سلام بچه ها چندشب پیش مادرم و خواهرم که نامزده باهم بحثشون میشه مامانم برمیگرده میگه ازین به بعد توهم بری اینجا نه نهار خبری هست نه شام چه تو باشی چه فاطمه باشه😔ینی درواقع از خونه پدریمون بیرونمون کرده بحث هم سر این بود که عروس جدیدمون با ما اصلا حرف نمیزنه اگه هم ما باهاش حرف بزنیم صورتشو میکنه اونورانگار نه انگار ماهم باهاش حرف نمیزنیم درحد سلام و علیک و اینا مادرمم گفته شما چرا باهاش حرف نمیزنید خواهرم گفته ما هرچقد حرف میزنیم یا پوزخند میزنه یا سرشو میچرخونه یه ور دیگه مامانمم این حرفو گفته
خواهرم وقتی گف بخاطر عروسمون همچین حرفی زده خیلی ناراحت شدم گفتم به مامان بگو تاحالا میومدم دیگه ازین به بعد نمیام که ناراحت نشه دلش تنگ شد بره پیش عروسش و خواهرمادر اونو نهارشام بده من دیگه نمیام
خواهرمم به مادرم گفته که به فاطمه گفتم تو اینجور گفتی.مامانمم کلی ناراحت شده و زده تو سر خودش که بابا من عصبانی بودم چرا گفتی کاش نمیگفتی...
ازینور دلم خیلی براش تنگ شده ما هر روز حدود ۲۰ دقه باهم حرف میزنیم دیروز از ناراحتیم زنگ نزدم اونم زنگ نزده از طرفی میگم حرفی که تو عصبانیت گفته بشه بارها بهش فکر شده دلم نمیخواد بهش زنگ بزنم من پدر ندارم و این حرفش خیلی گرون تموم شده برام
اومدم اینجا بگم یکم سبک بشم