یک زن25ساله ی خسته
خسته از زندگی خسته از شوهر خسته ازمادرشوهر
شوهرم میدونه مادرش خبیثه ولی همش خرحمالیشو میکنه یه کارایی میکنه که گوه میزنه به زندگیه مشترکمون
ریده تو زندگیه قبلیش و حاصل طلاقش یه توله ی وحشی شده چون زیر دست مادر شوهرم بزرگ شده
ندادنش به مادرش
منو آزارم دادن خیلی زیاد طلاقم نداد دوسال با خونوادش قطع رابطه کردم زندگی کردم حالم خوب شد خوشحال بودم شاد و سالم بودم حامله شدم همه پیله شدن برو آشتی
برای زایمانت خوب نیست قهرباشی و فلان
رفتم آشتی کردم پنج ماهه تو زندگیم ریده شده
اعصابم بهم ریخته س مادرشوهره هی زهر میریزه حرف زشت بهم میزنه شوهرم عین ماست نگاش میکنه همش زنگ میزنه شوهرم پیشش باشه
تازه اون بچه ی وحشی رو هم میخان بندازن گردن من
خستم بخدا چهارماهه زایمان کردم روز خوش ندیدم
یه مادر افسرده بغض دارم درد دارم کسی نیست حرفاموبهش بزنم اومدم اینجا یکم بگم
اگه میخاین سرزنض کنید و زخم بزنید بهترخچه هیچی نگید چون خودم کوه غمم دلم گرفته خدا
امشب شب شام غریبانه حاجتمو بده یا امام حسین