بچه ها من و محمد همو میخواستیم دوسال شد تقریبا خانوادش قبول نمیکردن محمد خودشو زد به درو دیوار خانوادش راضی شد اومدن ولی اومدن و اینجا به بابام گفتن دخترت هی زنگ میزنه و التماس میکنه و اینا بیاین منو بگیرین بابامم انداختشون بیرون و کلی دعوا شد بعد خودش گفت دیگه نمیشه و بیا کات کنیم یه دو سه روز بلاک بودم بعد درم اورد و گفت بیا دوست بمونیم نمیتونم فراموشت کنم منم قبول نکردم و گفتم نمیشه نه ازدواجمون نه دوستیمون خااصه همه ی دوستاش و فامیلاش از عشق ما خبر داشتن ولی خانوادش دیگه نزاشتن اون منو خیلی دوست داره از همون اولم قصدش ازدواج بود حالا که جدا شدیم من عشق اولم که ۸ سال پیش رفته بود دوباره برگشته بهم پیشنهاد نداده ولی باهام حرف میزنه و خیلی حس خوبی دارم که دارم بعد این همه سال باهاش میحرفم ولی میدونمم محمد حالش خوب نیست غصه مو میخوره .الان حس خیانت بهم دست داده و عذاب وجدان کارم اشتباهه دارم جواب عشق اولمو میدم ؟
هیچی به اندازه جاری زشت به آدم اعتماد بنفس نمیده با خودمعهد بستمبه هیچعنوان داخل تاپیک های ناراحتی و انرژی - نرم، هیچی مهم تر از آرامش ذهنِ عزیزم نیست آخهجدیدا مد شده میرید بیرون جشن تفریح مهمونی و مسافرت ، کرونارو این ور اون ور جابجا میکنید توجیه همتونم اینه که ما با رعایت پرتوکل های بهداشتی رفتیم تفریح آره جون عمتون کاش نسل انسان های بیشعور زودتر منقرض میشد🤣
عزیزم دلبندم بزار اتیشاولی سرد بشه بعد ی اتیش دیگه به پا کن چه عجله ای حالا بلافاصله جواب یکی ...
باهاش قراری نزاشتم که فقط چت کردیم چندباری ولی خب چون عشق اولم بود خیلی دوسش داشتم تا ۶ سال منتظر برگشتش بودم هرشب ارزشو داشتم یه بارم شده باهاش حرف بزنم الانم چون فقط باهاش حرف میزنم خوشحالم