من سال 97 عقد کردم و توی نامزدی بودیم ک بعد از پنج ماه به مشکل خوردیم دخالت خونوادش اوج گرفت برای اب خوردن من تصمیم میگرفتن حتی و شوهرم میگف مامانمه.بابامه.خواهرمه.داداشمه همه حق دارن جز تو با 17 سال سن هرشب هرشب گریه میکردم از حرفایی ک پشت سرم میزدن نجابتمو زیر سوال میبردن تاا تیکه هایی ک تو روم مینداختن اخریا بود ک دیگ همه چی بهم ریخته بود ی شب ک خونشون بودم سر یچیز الکی بحثمون شد و نامزدم قش کرد نمیدونم فیلم بود الکی بود یا هرچی از استرس دستام میلرزید داد زدم همشون اومدن و ساعت دوازده شب من ی دختر 17 ساله ساعت دو نصفه شب هزار جور توهین شنیدم و فش خوردم و فقد گریه کردم به جایی رسیدیم ک خونواده ها جم شدن کمک کنن درست بشه این جریان باباش پیش خونوادم فشم داد و بعد قران کنار دستش و پرت کرد گفت این مسخره بازیا چیه مامانم گفت همین قران جوابتونو بده گفت ایشالا هرکی مقصره میبینه جوابشو گذشت و من درگیر کارای طلاقم شدم هنوزم تموم نشده حتی توی جلسه های مشاوره هم عذابم دادن با حرفاشون با دروغاشون و من میومدم خونه فقد گریه میکردم میدونم کار درستی نبود ولی سر سال تحویل موقه ی اذان با اینک اعتقادی نداشتم همیشه نفرین کردم همیشه حرفای پشت سرم همچنان ادامه داشت و من پامو از فامیل بیرون کشیدم کامل چسبیدم به زندگی شخصی خودم و چن تا دوست خانوادگی امروز گفتن نامزد سابقم توی شمال با رفیقاش توی خونه بودن و پیکنیک بهش ترکیده 55 درصد سوخته
نمیگم بخاطر من بوده نمیگم تقصیر اونا بوده خوشحال نشدم ولی ناراحتم نشدم من ایمان اوردم ک خدا هم میبینه هم خوب گوش میکنه ب وقتش به همه نشون میده همه چیو:)