بذار خيلي خلاصه ماجراي زندگي خالم رو بعد از فوت همسرش برات تعريف كنم. خلاصه ميكنم كه سرت رو درد نيارم عزيزم
خاله من تو سن سي سالگي شوهرش رو بر اثر اتفاق شومي در محل كارش، از دست داد. كه اون زمان خاله من سه ماهه باردار بود و يك دختر 4 ساله هم داشت.
با كلي دوندگي قرار بر اين شد كارفرما ديه بده و از طريق دادگاه سهم هر كس تقسيم بشه (پدرو مادر متوفي و همسر و فرزندان متوفي. و چون جنسيت بچه خالم بخاطر شكنجههايي كه ميشد، مشخص نبود، دادگاه تا زمان دنيا اومدن بچه خالم ديه رو تقسيم نكرد)....
تو اين مدت دادگاه رفتن (كارفرما مقصر بود و سعي داشت متوفي رو مقصر جلوه بده. و خونواده شوهر خاله منم اين وسط نقشه كشيده بودن براي مال و اموال شوهر خاله من كه چندان مالي نداشت خدا بيامرز. جز همون ديه)...
هر كدومشون به نحوي خاله منو آزار ميدادن. از مادرشوهر و پدرشوهر بگير تا خواهرشوهر و برادرشوهر.
خواهرشوهراي خالم: يكي ميگفت دختر هم چيزيه كه ارث بگيره. اون يكي هم به خالم تهمت ميزد كه دور از جون خالم صيغه ميشه و ...
برادرشوهراي خالم: يكي كه متاهل هم بود ميخواست با خالم ازدواج كنه. اون يكي هم رفت دادگاه و جلوي حقوق شوهرخالم رو گرفت. اون يكي هم خون خالمو تو شيشه ميكرد. و ....
مادرشوهر و پدرشوهرش: زبون مار داشتن. نيش ميزدناااااا. داغ خاله منو تازه ميكردن. اشكشو درمياورن. دنبال 4 تا تيكه وسيله اي بودن كه پسرشون موقع ازدواج خريده بود و .....