برا داستانه؟؟ی دختری ب اسم صبرا عاشق ی پسری میشه ب اسم محمدصدرا و هی خانوادها راضی نمیشن و بخاطر دور بودن و غریب بودن ..ولی مث اینکه صدرا تلاششونمیکنه و جا میزنه و صبرام ازدواج میکنه و پسره هم بعد ی مدت ازواج میکنه و ..۶سال میگذره از این قضیه
گرنگه دار من آن هست که من میدانم شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد