ما تو ساختمون خانوادگی با خانواده خودم زندگی میکنیم خواهرا و برادرا و پدر مادرم الان 15 ساله باهمیم منم ده ساله ازدواج کردم اما خستممممم از اینکه همش باید ساهد گرفتاری ها و مشکلات هم باشیم از اینکه داداشم دائم غر میزنه میگه دامادامون مفت خورن خواهرام زن زندگی نیستن خودش یه مفت خوره بداخلاقه از ما ایراد میگیره مامانم هر موقع میاد خونم مبپیگه داداشت اینو گفت اونو گفت میرینه به اعصاب من یا مثلا میگه چرا اشغالاتونو نمیبری چرا بچه رو تنها می خوابونی چرا اینو درست نیکنی الانم اومد به دخترم گفتم میوه بیارم برات که مامانم با لحن تند و عصبی گفت میوه نشسته میدی بخوره گفتم جرا نشورم گفت فک کردم نمیشوری گفتم اخه من دیوانم نشورم ناراحت شد رفت همش استرسیه به ما هم منتقل میکنه از دست برادرام خستم میخام برم بیرون مامانم میگه کجا میری کاش مانتون بلند بود نرو ارایشگاه ابروهات جی دارن شام بیرون میخوریم میگه چطور دلت اومد ولخرجی نکن پول داری بری مژه بزاری فقط هم مختص من نیست کلا اینجا همه به هم کار دارن اما مسئله این نیست حرفای داداشم استرسی بودن مامانم نمیتونمم از اینجا برم خونه خا گرونه واقعا نمیشه رفت جایی