دو تا چایی ریختم با مامانم نشستم تو ایوان دخترمو بابام خونه نبودن درد و دل کردم از تنهایی هام گفتم که هفت سال چه سختی کشیدم از روز زایمان که تنها بودم دست مردونه ای نبود که حمایتم کنه از اینکه پشت در زایمان شوهرای بقیه بودن و من تنها بودم از اینکه تو سر خونه دنبالش گشتم از اینکه شب ها جلو در و آیفون می خوابیدم اینکه چقدر تنها بودم و فقط اسمش بود مامانم گفت ای کاش نمی گفتی دلم کباب شد نمی خواستم عیدی ناراحتش کنم ولی خودش گفت درد و دل کنیم
انقد که با بعضیا در مورد زنذگی مشترکم و حال روحی بعد طلاقم خرف نزدم،انقدر که هربار لبخندم گنده تر شد و محکم تر ایستادم؛گاهی بقیه فکر میکنن هیچ دردی در من نیست...