کسی تجربه ایی داره ؟ من نمیخوام بهشون بی احترامی بشه یا دلشون از من بشکنه ولی بعضی وقتا دیگه خیلی عذاب میکشم از دستشون مخصوصا زمانیکه مجرد بودم روحو و روانمو ازم گرفتن از دستشون افسردگی گرفتم اعتماد به نفسمو از بچگی تو وجودم کشتن فقط درحال جنگ و دعوا بودن باهم ازونور یسره بچه های مردمو میکوبیدن تو سر من و خواهر برادرام هرکاری ام میخواستیم کنیم مسخرمون میکردن و هزارتا چیز دیگه که بخوام بنویسم ۱۰ صفحه میشه هنوزم با اینکه سنشون یخورده رفته بالا بازم همونن مخصوصا مادرم باز پدرم کمی بهتر شده
منم نمیخوام بی احترامی بشه بهشون ولی خب میخوام دیگه فاصلمو حفظ کنم باهاشون تا کمی آرامش داشته باشم
شما بودین چیکار میکردین؟