یه خاطره دیگه که بدترین خاطرمه
تو خیابون بودم یهو حس کردم یه چیزی لای موهام داره تکون میخوره دست زدم به سرم دیدم وااای یه مارمولک پریده رو سرم لای موهام گیر کرده
افتادم رو زمین جیغ میزدم خیلی بد بود گیر کرده بود نمیرفت
همه دورم جمع شده بودن فکر کردن دیوونم😑
بالاخره فهمیدم و کمکم کردن موهامو باز کردن و یه شیرزن اومد پرتش کرد
تا 1 سال فکر میکردم مارمولک رو بدنم و موهامه خیلی بد بود