سلام دوستان پدر اقایی که قراره باهاش ازدواج کنم فوت کرده مادرشون در خونه حیاتی بزرگ زندگی میکنه
این اقا همه زندگیشو جای مهریه داده دقیقا خالی هستش قرار شده تا خوب میشه ما معاشرت کنیم بعد ازدواج خلاصه این اقا خیلی به من گفته خونه مادرتو بفروش ک خیلی قیمتی نیست ولی برای اونو قیمت بالایی داره و تفریبا زنذگی این اقا رو میسازه و اینکه این اقا ی خواهر داره ک همسرش فوت شده و تنهاست همراه پسر بزرگش خلاصه امروز گفت من باید کنار مادرم باشم منم گفتم تا کی باید ب فکر اساسی برای مادرت بکنی باید خونتونو بفروشی هم مستقل بشید هم مادرت همراه خواهرت باشه گفت من تو فکر ی خونه ۲طبقه هستم منم گفتم حقیقتا شرمندتم من زنذگی نمیکنم
هر وقت مهمون باشه من باید برم هر وقت کسی بیاد شاید خونه ما امده نباشه سر زده میاد سلام میکنه با فامیلای فضولتون بعد اینکه شاید ب روز من بگم مرد غذا از بیروت بخر میگه نگاه کن پسرم گشنه است یا هر جا برم دنبالمه خلاصه بگم مادرشم بسیار تند زبون ورکه ک حوصله خودشم نداره بعد اینکه حس کردم ناراحت شد اما واقعا برام مقدور نیست من یکبار جدا شدم و ۵۰درصد مشکلاتم پدرش بود ک شوهر سابقمو داغون کرد بگذریم. اما این اقا خیلی خوبه و خواهرهای خوبی داره اما مادرش واقعا ب خوبی خودش و خواهراش نیست الان ب نظر شما من تند نرفتم یا بد نگفتم برای فروش خونه ؟؟؟؟البته بهش یادتوری کردم ک تو چقدر ب من گفتی خونه مادرتو بفروش منم قبول کردم حالا تو هم شرایطتت بده و مادرت تنهاست باید ی فکزی کنی
من ناراحت شدم چون بهم گفت الان وقت این حرفا نیست وزشته در حالی ک انگار برای من زشت نبود
و اینم بگم کلا خانواده اش دست به سینه هستند که اون خرج کنه ببخشید طولانی شد 😭دلم پر بود