عصر جمعه ی دلگیر...
از وقتی با همسرم آشنا شدم از خواسته هام گذشتم از لباس لوازم آرایش طلا لباس عروس گرون حتی پول جهیزیه رو از بابام گرفتم و پس انداز کردم کار و بار شوهرم بدک نبود همه ی پولاشو میداد دستم تا پس انداز کنم یه سال و نیم جایی خیلی بد آب و هوا و بدون امکانات زندگی کردم کلی پول پس انداز کردم. با پولمون یه خونه عالی و ماشین عالی و جهیزیه عالی و مقدار قابل توجهی هم توی حساب می موند اما تا اومدم خونه بخرم گرونی ها شروع شد و پولمون فقط یه خونه قدیمی کوچیک شد و کلی قرض و بدهی و قسط واسمون موند کرونا شد و شغل همسرم تعطیل شد و بیکار شد من موندم با یه عالمه از خودگذشتگی و آرزوهای بر باد رفته...
لعنت بر باعث و بانی گرونی
من نابود شدم.