غبار آینه را می تکانم
شاید خیال خنده های تو را به تصویر کشد
و شاید نگاه مرا دوباره در آغوش بگیری
شاید کمی دل دیوار، دل آینه، حتی دل خیال تو برایم تنگ شود
خودت که به بی رحمانه ترین شکل رفته ای
اما خاطراتت هنوز زنده اند
خاطراتی که با آنها هر روز در کافه محل قرارمان قهوه می خورم
می خندم
شاد می شوم
گریه می کنم
و تازگی ها تمامی میزهای کافه فکر می کنند دیوانه شده ام
حق دارند
کدام آدمی با نقاشی افکار کسی دوام می آورد حتی اگر بومش تا پیش از این خالی از رنگ مهربانی بوده باشد ...
حق دارند
من دیوانه تر از نقاشم
نقاشی که چند وقتی است قلمش را رها کرده است
نقاشی که شاید دارد بوم کس دیگری را رنگ می کند
و این تصویر جدید چقدر دلهرهآور است ....
چقدر وحشتناک...
بداهه#