بچه ها امروز رفتم یکساعت خونه مادرشوهرم پدرشوهرم دوماهه مریضه عمل کرده کار نمیکنه مادرشوهرمم ۶ماهه عمل کرده دیگه خوب شده من همونیم که گفتم تازه عروس بودم رفتم خونه مادرشوهرم هرروز مراقبت میکردم ازش ولی الان دیگه سردا شده چونپدرشوهرم کار نمیکنه میخام خرج خور نباشم میرم یساعت باشوهرم میام به ماذرشوهرم گفتم مامان من اگه ناهار شام نمیام بخاطراینه نمیخام شما اذبت بشید و دلایلی دارم و چون بابا کار نمیکنه نمیخام بیام اریت بشید شاید شما میخاید غذا یچیز ساده درست کنید من میام شما غذا بخاطر ما درست کنید بعد مادرشوهرم گفت خودتون بیاید درست کنید بعد تو روم گفت وقتی نمیاید وقتی خوبم شدیم دیگه نیاید من خیلی ناراحت شدم من فردای عروسیم رفتم خونه مادرشوهرم اونهمه ازش نگهداری کردم تا ۵ماه بعد الان که خوب شده از پس کاراش برمیاد این حرفو زد من خیلی ناراحت شدم دیگه حرفی نزدم بنظرتون این حرفو به شوهرم بگم یا چیکار کنم