روزها فکر من این است همه شب سخنم
که چرا غافل از احوال دل خویش تنم
ز کجا آمده ام آمدنم بحر چ بود
به کجا میروم آخر ننمایی وطنم
خنک آن روز که پرواز کنم تا بر دوست
به امید سر کویش پر و بالی بزنم
نمیدونم هدف از خلقت چی بوده شاید هدف خود زندگی بوده همین حس صبح بیدار شدن روز رو سپری کردن چشیدن خوشی و غم امید وار شدن رسیدن و... اما میدونم اگه واقعا اون دنیا باشه چقد خوبه
چقد قشنگه که میریم پیش خدا
واقعا از فنا نترسیم
چون هر فنایی منجر به یه لقاس.