من برادرشوهر یکی از اقوام بود خاست بیاد خواستگاری من گفتم شرایط اش را نمیپسندم،بعدش پسره شمارم را گرفته بود بهم زنگ زد منم بش رک گفتم خونه ماشین داری من پول مهمه واسه من،آون هم گفت تو حالا منو ببین که آومدن خواستگاری بعد جواب منفی دادم بعدم یک سال دوستی عقد عروسی
خنده ؟؟؟؟؟ نه بابا یادش میفتم آب میشم از خجالت آخه مثلا دوستم خاسته بود درستش کنه به بابا و مامان و شوهرم گفته بود اصلا اینا دوست نیستن همه ماجرا سر شرط بوده
پدر دوستم زن و بچه داشته که میاد با مادر دوستم ازدواج میکنه بعد اینکه دوستم به دنیا میاد بابا اعتراف میکنه که این ازدواج دومشه خلاصه ماممان دوستم از شوهرش طلاق میگیره به خاطر اینکه به زن اول شوهرش خیانت نکرده باشه و اصلا با هم ارتباط نداشتن روز خواستگاری میفهمن ای بابا پدر دوماد و عروس یکیه