خانوما زندگی خوبی ندارم دختری بودم خیلی زرنگ و سرشادو بگو بخندو احساسی وخونگرم 6سال ازدواج کردم تواین 6سال ازهمسرم هیچ محبتی دریافت نکردم خیلی بی تفاوت وبیخیاله بعدازاین همه زندگی کردن ب این نتیجه رسیدم ک همسرم ب جز مادرش هیچی نمیدونه میدونم مادره زحمت کشیده ووظیفه همسرمه ک بهش برسه اما رفتارشون عادی نیس ب جنون رسیدم طوری ک هرجا بریم کنارهم میشینن مث زن وشوهر سر سفره باید کنارهم باشن مریض میشه همسرم تاصب نازشومیکشه میشینن باهم ساعت هامث دوتازن راجب دیگرون بحث میکنن تاجایی میریم میایم مادرشوهرم 4ساعت برا همسرم میشینه کنارشو میگه و میگه و میگه تویه خونه ایم و باهم بخدا دیگه یه کلمه حرف نداریم بینمون (((از بچگی پدرش فوت کردن))) اززندگیش نه زنی نه بچه ای همه ب کنارو مادر بکنار نامزدیه خیلی سختی داشتم رفتارای مادرو پسر و وابستگی و محبت های غیر عادی تحملش صد برابرسخت تر طوری بود ک تو دوران نامزدی هرجا میرفت مادرش همراهش بود بابرادرشوهرمینا و مادرشوهرم و شوهرم میرفتن مهمونی و شام خونه ی فامیلامنو نمیبردن وحتی چن باری پیش اومدورفتن مسافرت و بازم منو نبردن و بارها و بارها بحث و دعوا پیش اومد بینمون ک ب جدایی ختم میشد و نزاشتن اطرافیان و بزرگترین اشتباهم همین بود ک ب حرف اطرافیان موندم سر زندگیم و الان بایه دختر سه ساله زندگیم جهنمه همسرم تو زندگی منو ندید هیچ وقت،،، مث 40 سال پیشه زندگیم امروزی نیس کنار مادرشوهرم شوهری ک هدفش فقط مادرشه انقد حواسش ب اونور بومه ک ازاین وربوم خودشو پرت کرده پایین اختیار خونه زندگی ازم خارجه شوهرم ازسرکارمیاد بامادرش میشینه حرف میزنه مشورت میکنه همه حرفاشون تصمیماشون باهمه رفتارشون درحد مادرو پسر نیس خیلی فراتره منو درکم نمیکنن نمیبینن توخوته همه چی ب چشم من میبینن و وظیفمه تاچن روز پیش ک دیگه براهمیشه قلبم شکست براهمسرم غذامیزارم شبا زحمت میکشم ببره سرکارش کارهرروزمه یه شب ک ساکش و گذاشتم و اماده تویخچال تا ببره رفتنی صب پاشدم دیدم غذایی ک من گذاشتم و ریخته تو اشغالی ونگو ک مامانش صب نمیدونس من غذا گذاشتم و براش غذا پخته بودشوهرمم غذای منوخالی کرده و غذای مامانشو ریخته توظرفش برده نمیدونید چقدر خورد شدم چقد قلبم شکست.... دیگه ن راه پیش دارم نه راه پس