عروسمون تو خونه پدرمه هرچی هم میگن جدا شید قبول نمیکنن منم باشم قبول نمیکنم برا خودش میخوره میخوابه
بعد این وسط میره اط دروغ از بابام حرف میبره برا داداشم از داداشم برا بابام نصبت بهم کینه ای شدن رفته بود کلی پشت بابام حرف زدع بود اینم وسایلشو ریخت بیرون ک بره با دعوا و اینا بعد عمو بزرگم اومد گفت زشته میخوای جدا کنی ب خوبی خوشی بیا سهم ارثت رو هم میدیم ک بری زندگیتو شروع کنی صب کن تا فردا داداشمم قد قبول نمیکرد بعد بابام ب عموم گفت فلانی چیکارش داری خوب بزار بره اینم برگشت یقه بابام گرفته خفش کنه بعدش ی لحظه ب خودش اومده دیده چیکار کرده سر خودشو محکم کوبیده ب دیوار
(اینا رو میگم کنگی حتما کاری کردین عروستون ناراحت شده
ساعت یازده از خواب بلند میشه تا دوازه تو تخت دوازده میاد ناهار اماده میخوره میشینه پا تلوزیون ساعت شیش فیلماش تموم میره میخوابه تا ساعت ده پا میشه شام میخوره تا دو سه میره میخوابه این وسط لباساشو هم بعضی وقتا میشوره مهمونی بره اصلا کمک مامانم نمیده )