منو ی دوستم خیلی خیلی صمیمی بودیم.من باردارشدم بهش گفتم خیلی گریه کرد میگفت چرا تو باردارشدی من نه هنوز همش مقایسه میکرد....اومد دیدنم وقتی رفت بعد ۲ساعت بچم سقط شد خیلی حسادت میکرد
حالا اون بارداره بخدا من خیلی خوشحال شدم واسش ولی زنگمیزنم حالشو میپرسم خیلی بدصحبت میکنه حس میکنم خودشو میگیره توحرفاش غیر مستقیم گفت ک از حسودیته هروز حالمو میپرسی فک میکنی بچه منم مث تو سقط میشه...
خیلی ناراحتم دلمو شکسته
خواهشا فاز برندارید ک مد جنگ پروف رفته
میخوام ی چیزی بش بگم ک بدونه خدا بچه رو میده مگ خودت ب دستش اوردی ک الان خودتو بالاتراز همه میدونی چی بزارم پروف
میخوام قطع رابطه کنم باهاش