بچه هامیخوام اززندگی واقعی خودم بگم لطفاقضاوت نکنید.دوستای گلم یکم صبورباشین چون بایدتایپ کنم بعدبزارم.
خب بزاریدازبچگیم شروع کنم من یه برادرکوچکترازخودم دارم که عاشقشم..تویه خانواده متوسط روبه پایین به دنیااومدم ازوقتی که یادم میادپدرومادرم باهم مشکل داشتن ودعوا..راستش پدرم اصلاکارنمیکردومادرم باکارکردن توخونه های مردم خرجمونومیداد.رابطمون اصلاباپدرم خوب نبود ازصبح تاشب میخوابیدازشب تاصبح بیداربودوفوتبال وفیلم نگاه میکردهمش عصبانی بودبامن وداداشم زیادحرف نمیزدماهم حتی جرعتشو نداشتیم که توصورتش نگاه کنیم وحرف بزنیم هروقت کاری برخلاف میلش انجام میدادیم میوفتادبه جونمون وکتکمون میزد..همشم قهرمیکردوازخونه میرفت دو ماه سه ماه خبری ازش نبود.هروقت میرفت خونه گلستون بودهمه چی آروم بود دوست نداشتیم هیچوقت برگرده ولی مامان ساده من عاشقش بودهمش میرفت منت کشیشومیکرد وبرش میگردوند..کودکی من وداداشم باکلی حسرت وآرزوگذشت حسرت داشتن یه اتاق برای خودمون حسرت داشتن لباسای قشنگ حسرت پول توجیبی حسرت عروسک واسباب بازی....تواین تنهایی ها من وبرادرم فقط همدیگروداشتیم وبه هم دلداری میدادیم واسه همینم هست که اینقدربه هم وابسته ایم