✨ #داستان_شب ✨
دختر فرانسوی جوانی که به لندن مهاجرت کرده بود، شنید که در اطراف محل زندگیاش فرد دیوانهای زندگی میکند که میتواند ارواح را احضار کند.
به همین دلیل محل زندگی فرد عجیب و غریب را پیدا کرد.
دختر از او خواست روح مادربزرگش را احضار کند تا بتواند با او صحبت کند و به دلیل بیمهریهایش نسبت به مادربزرگ در دوره زندگی اش و ندیدنش در لحظه مرگ از او طلب بخشش کند.
پلکهای مرد دیوانه شروع به پریدن کرد. صدایش به لرزه افتاد. دستانش خیس عرق شد و شروع به زوزه کشیدن کرد! ناگهان صدایی گفت: «نوه عزیزم! تویی؟»
چشمان دختر از وحشت گرد شد! بر لبه صندلی نشست و گفت: «مادربزرگ! خودتونید؟» مرد گفت: «آره عزیزم، خودم هستم.» دختر تکرار کرد: «واقعاً خودتونید؟!»
مرد باز هم جواب داد: «بله عزیزم، خودم هستم. شک نکن!»
دختر که گیج شده بود با چشمانی گرد و متحیر گفت: «مادربزرگ... فقط یه سؤال ازتون دارم!» صدای پیرزن گفت: «هر سؤالی داری بپرس عزیزم.»
دختر پرسید: «مادربزرگ! فقط میخوام بدونم شما کی یاد گرفتین که انگلیسی صحبت کنین؟!»