کسی که میخواستم و خواستگارم بودپدرش در اخر گفت نه جون فرهنگ ها بهم نمیخوره و کلا بهونه کرد پسره میخواست باهام بمونه و دوستی ادامه بدیم اما من قبول نکردم چون اونجوری که نداشته باشمش زجر میکشیدم عاشق هم بودیم اما اون چیری ازش خودش نداشت بخاطر همین جلوی باباش سر خم کرد الان هر خاستگاری برام میاد به دلم نیست و خانوادم میگن بابد ازدواج کنی چون سنت میره بالا میخوام خودمو بکشم دیگه خستم