دخترای مدرسه رو میگم . حس بدی دارم که همه شوهر کردن حس میکنم خیلی بزرگم و حس بدی دارم . آخه هنوز ۱۸ سالم نشده ؟؟؟؟؟!!!! وقتی میری همه ابروهاشون تمیز توی بیوگرافیاشون اسم ینفر . وای فقط ۲ ۳ نفر سینگل میشناسم 😑😑😑😔
والا 😑فک کن از توی یه کلاس ۳۴ نفره فقط دو سه نفر هنو مجردن اکثرا ازدواج و حتی دوتا بچه دارن بعضیام ...
پشمی نموند برام دیگه😐😐😐
ایران به خاک خسته توسوگند،به بغض خفته دماوند😞 که شوق زنده ماندن من،به شادی تو خورده پیوند😞 ایران اگر دل توراشکستند،تورا به بند کینه بستن😞چه عاشقان بی نشانی،که پای درد تو نشستند😞 خدایا ایرانمون رو نجات بده تا بتونیم همه ما در کشورمون اسایش و ارامش داشته باشیم نگران اینده خودمون و بچه هامون نباشیم😞💔🇮🇷
بدون هیچ شناختی در عرض دو هفته عقد کردم یه ازدواج سنتی! بعد از عقد فهمیدم چجوری هستن که دیر شده بود من برای فرار از حرف بقیه که میگفتن ترشیدی ازدواج کردم ولی ای کاش نمیکردم الانم نمیتونم برگردم وقتی ازدواج کردم 22 سالم بود
من ۲۳ سالم ترم اخر لیسانس سینگلم کلا تاسی هم قصد ازدواج ندارم بعد اونم شاید ببینم شرایط چیه خودمو بدخت کنمکه چی توزندگی خودم موندم یکی دیگه رو عین خودم بیچاره کنم 😑
خوب چطوره مگه میشه بگی؟اخه من درشرف ازدواجم خیلی میترسم
باید حسابی تحقیقات انجام بدین، مشاوره قبل ازدواج حتما برید، چند جلسه با خانواده ش رفت و آمد کنید با خود پسره زیاد رفت و آمد کنید.. بخدا اینا تو این دوره زمونه که همه گرگ شدن کمه
ماهم دبیرستان که بودیم خیلیا نامزد کرده بودن.الانم همشون یا جداشدن یا زندگیای داغونی دارن.چون با اگاهی ازدواج نکردن.فقط از روی جوگیری و احساسات دوره ی نوجوونی.من الان ۲۶ سالمه و مجردم.همینکه ۲۵ و رد کردم اصلا انگار زندگی روی دیگشو بهم نشون داد دیدم به خودم خواسته هام همهههه چی عوض شد.الکی نیست که میگن ادم ۲۵ و که رد میکنه تازه به ثبات شخصیتی میرسه میدونه چی میخواد چی نمیخواد خودشو میشناسه.واسه همینه که میگن ازدواج تو سن کم غلطه.من اون موقع که دبیرستانم بودم خیلی خیلی عاقل بودم اشتباهات یا جوگیری هایی که تو سن نوجوونی واسه همه پیش بیاد واسه من پیش نیمد چون از سن کم خیلی مطالعه داشتم.کاملا زندگی بدون حاشیه و دردسری داشتم چون بلد بودم چجوری باید رفتار کنم.اونوقت بازم الان که به اون موقع فکر میکنم میگم چقدر خام و بچه بودم.واسه همین اصلاااااا کسایی و که تو سن کم همچین تصمیم بزرگی واسه زندگیشون میگیرن و اصلااااا درک نمیکنم.چی مهم تر از اینه که آدم تو بچگی یا نوجوونی دقیقا مثل همون سن رفتار کنه؟چرا باید ادم توی همچین سنی این مسئولیت سنگین و قبول کنه؟بخوایم نخوایم از یه سنی دیگه مسئولیت هامون سنگین میشه و کم کم تجربه به دست میاریم.به چه دلیل باید دوران نوجوونی و بی دغدغه بودن و خوشی های بچگانه ای که من هنوز بعد از ۸ سال بهشون فکر میکنم لبخند میزنم و حالم خوب میشه رو کنار بزاریم و کاملا ناپخته به پیشواز همچین مسئولیت سنگینی بریم؟واسه چی انقدر بچگانه عجله داریم؟فکر میکنیم چی بدست میاریم؟یا چی از دست میدیم اگر تو این سن ازدواج نکنیم؟دقیقا چی میخوایم؟