جاریم تو جشن عقدم با نفرت بهم نگاه میکرد و وسط جشن عقدم دخترشو برداشت و قهر کرد وخواست بره به بهونه اینکه دخترش فضوله که شوهرم اون موقع حواسش بهش بود میره دنبالش و دستشو میگیره میارتش داخل جالبم اینجاس با شوهرمن قبل از ازدواجم رابطه تلفنی داشتن زیاد و شوهرم زیاد به دیدنش و برادرزادش میرفت حتی چندبارم پیامای جاریمو دیدم تو گوشیه شوهرم همش حرفای عزیزم و دوستت دارم و دلم برات تنگ شده چرا نمیای دیگه پیشم از طرف جاریم دیدم یبارم جاریم داشت باهام تو واتساپ حرف میزد بهم گفت چرا نمیاد دیگه خونمون منم به شوهرم گفتم بهم گفت بش بگم وقت نمیکنم بیام ولی شمارو دوست دارم بعد جاریم گفت منو دوست داره بش بگو چرا منو دوست داره بعد شوهرم گفت چون مهربونی همین نمیدونم منظورش از این حرف چی بود که گفت چرا منو دوست داره وقتی تازه ازدواج کرده بودم همش ازم سوال میکرد میخای برا بارداری اقدام کنی بعد میگفت من بچه نمیخام من باردار شدم وقتی که خبر بارداریمو شنید یه ماه بعدش خودشم باردار شد من سقط شد خودش الان بچه دار شد بعضی وقتا هم که میومد خونمون همش نگاه به وسایلام میکرد مثلا یه چیز کوچیک که میخریدم زود میدید و ازم قیمت میگرفت که چند خریدم هرکاری میکردم اونم میکرد واقعا به چشم خودم دیدم که میگم خیلی بخاطر اینکاراش دلم ازش زده شد و دیڭه کلا شمارمو عوض کردم حس میکنم نداشته باشم بهتره جاریم هم از اوناس که خیلی سیاسیه و خودشو نشون نمیده همیشه بهم میگفت ابجی بنظرتون من کارم زشته که شمارمو عوض کردم نداشته باشه😑