دیروز سالگرد ازدواجم بود این مدتم همه استوری سالگردشونومیزاشتن و همسرمم نو وات ریپلای میکرد و جواب میداد امروز یکی از دوستاش گذاشته بود داشت جوابشو میداد منم با شوخی گفتم گفتم یه استوری بزار تو هم یکم برامون جبران کنن
گفت چی بزارم گفتم هر چی دوس داری
هیچی نگفت ساکت شد با گوشیش زل زد
دوباره گفتم بزار پس
به جفت چشام نگاه کرد و گفت دلم نمیخواد دوستم ندارم بزارم
مامانم از اتاق اومد بیرون دیشب همینجا بود چیزی نگفتم دیگه فقط یه بغضی از اون لحظه همرامه که دوس دارم بترکه ولی از مامانم خجالتمیکشم
حد خودمو فهمیدم ناراحت شدم هیچوقت جلو بقیه جوری رفتار نکرده که نشونه احترام باشه
بعضیا میان میگن خودتو لوس کن به خودت برس بخند عین خیالت نباشهدلم واقعا شکست بقران خیلی بد نفس میکشم زبونم تو دهنم سنگین شده