من مهدیه ام ۲۰ سالمه
مطلبی ک میخوام تعریف کنم داستن زندگیه یه نفره ک خیلی دوسش دارم باید تایپ کنم پس صبورباشید
این داستان واقعیه
۶ سالم بود ک شنیدم بکی از فامیلامون ک ذسمش محمده میخواد ازدواج کنه بله برونش بود
ماهم دعوت بودیم
اسم زنش مریم بود خیلی خوشگل بود۱۸ سالش بود ومحمدم ۲۷ ساله بود
وقتی رفتیم جشن همش زل زدع بودم بهش خیلی خوشکل بود یه لباس صورتی کم رنگم پوشیده بود ک پف داشت همش میگفتم ای کاش من جاش بودم اخه عاشق این بودم ک عروس بشم یه لبخندای ریزی میزد ک محمد ضعف میکرد واسش منم محو اون و لباس قشنگش موهاشم فر کرده بود نمیدونم میخواست چی ب محمد بگه ک محمد بش میگفت هیچی نگو تا بعد عروسی من میدونم زندگیتو
مریم مامانش از ۸ سالگی فوت شده بود ۲ تا خواهرداشت ک ازدواج کرده بودن
محمد نمیزاشت حرف بزنه منم ب شیوا دختر عمم میگفتم ای کاش من جاش بودم شیوا هم میگفت اره خیلی خوشگله
کاش زود بزرگ بشیم ماهم