2777
2789
عنوان

عروسی تلخ

| مشاهده متن کامل بحث + 14249 بازدید | 235 پست

اخرای شب مامان محمد مارودعودت کرد خونشون و اصرار ک نباید برید نصف شبه منم تودلم ذووووووق ک قراربمونیم ولی مامان بزرگم قبول نمی کرد تا اینکه داییم گفت زشته بریم دارن اصرار میکنن صبح میریم

بعد عروسی رفتیم خونه مادر محمد محمد قراربود با زنش کنار مادرش زندگی کنن

وقتی رسیدیم دیدم اتاقشون پراز بادکنک بود تشکشون پراز گل مامان بزرگم گفت بیا بگیر بحواب دختر ولی مو از ذوق ابنکه مریمو بازم میبیمم خوابم نمی برد محمد اومد وهمه رفتن تو پذیرایی موندن محمد وزنش مامان محمد واسه مهموناش جا انداخت 

مشاور پوست موهستم اگر محصولی هم خواستید درخدمتم از لوازم ارایشی تا مرطوب کننده 

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

عزیزم زنده باشن⁦♥️⁩⁦♥️⁩

مرسی مهربونم❤⚘❤

❤خدای مهربونم تو تنها دلخوشیه زندگیمی🌸حسِ بودنت قشنگترین و بهترین حالِ خوبِ منه🌸دوسِت دارم و عاشقتم قدِّ بزرگیه خودت🌸خیییییلی افتخار میکنم ب داشتنت و این افتخارو با هییییچ چیزی تو دنیا عوض نمیکنم🌸پشت و پناهه همه ی بنده هات باش🌸تکیه گاهه امن و مهربونِ من و عزیزای دلِ منم باش🌸ممنون ک هستی و حتی ی ثانیه منو ب حالِ خودم رها نمیکنی🌸با وجودت کنارم خوشبخترین و خوشحالترینم🌸این حسِ قشنگِ آرامشو ازم نگیر🌸بذار تا ابد دلم قرص بمونه با داشتنت❤ (اون لحظه هایی ک ب صفر میرسیدم و فقط تو بودی کنارم و جزء تو پناهی نداشتم رو یادته خدا،یادته اون شب و روزارو،یادته با چ سختی و ترسی میگذشتن،ولی گذشتن چون تو بودی و خواستی،چون ی لحظه تنهام نذاشتی،تو اوج بی کسی و ناامیدی درست تو لحظه ی آخر خودتو نشونم میدادی،اگ نمیومدی و ب دادم نمیرسیدی معلوم نبود چی میشد،ولی تموم شد و بخیر گذشت،خدایا مث اون وقتا و همیشه،کنارم بمون و حتی ی ثانیه پشتمو خالی نکن ک بدون تو فاطمه دیگ فاطمه نیست😔)

مامان محمد هم مادرشوهر بازی درآورده ها...خو عروس دوماد ک تو خونتن چرا دیگه مهمون دعوت میکنی شب اولی رو براشون کوفت میکنی

«نِجاتاً مِنكَ يا سَيِّدَ الكَريمَ نِجِّنا وَ خَلِصّنا بِحَقِّ بَسمِ اللهِ الرَّحمنِ الرَّحيم🍃💚  میشه نگام کنی؟😢  راحت شه زندگیم😍  چشم برندار ازم 😩 میپاشه زندگیم 💔 

با اجازت اسی 

مامانم میگه قدیم تو روستا یه دختر رو میدن به یه پسری تو روستای دیگه سر مهریه و شیر بهام خیلی خانواده پسر رو اذیت میکنن ، بعد عروسی نصفه شب صدای داد و هوار میشنون میرن بیرون میبینن خانواده پسر دختره رو برگردوندن که بیاید اینهمه ما رو اذیت کردین دخترتونم که اصلا دختر نبوده و آبروی دختر رو میبرن 🥺🥺🥺

من فقط ذهنم رفت سمت اینکه شاید نوع هایمنش طوری بوده که خون نیومده و چه ظلمی شده در حقش 

مامانم میگه مادرش میومده پیش پدر بزرگم کلی گریه میکرده 😔

گفتم تا اسی بیاد منم یه حکایت دردناک قدیمی این وسط بگم

این قرار داد ،تا ابد میان مابرقرار بادچشم‌های تو به جای دست‌های تومن به دست تو آب می‌دهم     تو به چشم من آبرو بده!     من به چشم‌های بی قرار توقول می‌دهم ریشه های ما به آبشاخه‌های ما به آفتاب می‌رسد   ما دوباره سبز می‌شویم      قیصر امین پور
با اجازت اسی  مامانم میگه قدیم تو روستا یه دختر رو میدن به یه پسری تو روستای دیگه سر مهریه و ش ...

⁦☹️⁩⁦☹️⁩⁦☹️⁩⁦☹️⁩⁦☹️⁩⁦☹️⁩خیلیا اون زمانا این مدلی بی ابرو شدن ،⁦☹️⁩⁦☹️⁩

👈🤷👉
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   gugulche  |  51 دقیقه پیش
توسط   senorita_200  |  1 ساعت پیش
توسط   cookpool  |  56 دقیقه پیش