بچه ها کانال ما امروز تبادل داشت ولی هنوز نویسنده رمانو نزاشته مشکلی هم نداره که پارتاش خونده بشه اما میگه تموم میکنم بعد میزارم حالا من براتون میزازم چند پارت خوشتو اومد بگید هرروز پارت بزارم چون داستان تا نیمه نوشته شده
#Part1
پارت 1 : #پارت_1
_ امشب چی میشه؟
دست راستم مشت شد ، دندان هایم را روی هم فشردم و با خشم نفسم را بیرون فرستادم
دختر چهارده ساله ای که صبح به عقدم درآمده بود از رسیدن شب واهمه داشت!
پایم را محکم تر روی پدال گاز فشردم تا هرچه زود تر از آن روستای نفرین شده دور شویم
دخترک هنوز هم روی صندلی جلو نشسته و با چشمانی پر سوال نگاهم می کرد
زیادی مظلوم شده بود ! برخلاف برخوردهای قبلیمان که شیطنت از چشمان روشنش میبارید
دلم برای مردمک های پر هراسش به درد آمد که آرام زمزمه کردم :
_ قرار نیست چیزی بشه ... تا برسیم تهران یکم بخواب ... خسته ای
صدایم گرفته بود
در صدای او اما شک و بدبینی موج میزد :
_ اما آتا و بی بی جان گفتن باید ...
پیشانی ام تیر کشید ... بیست و چهار ساعت هم نگذشته بود که عزیزم را با دستان خود به خاک سپردم و صبح نشده پای سفره عقد نشستم
آن هم با دختربچه ای که یک دهه از من کوچکتر بود!
جمله اش را عصبی قطع کردم :
_ از این به بعد آتا نداریم ... شنیدی؟ فراموششون می کنی ... این روستا و با همه ی آدماش فراموش میکنی وگرنه همین الان برمیگردم و پرتت میکنم جلوی اُکتای تا ببینم اینبار با کدوم پیرمردی برات قرار مدار عقد میذاره
نه تنها ادامه نداد که صدای نفس هایش هم قطع شد
برای لحظه ای عذاب وجدان گلویم را فشرد اما به سختی فرویش دادم
من هم نمیتوانستم نفس بکشم !
پنجره هر دو طرف را بالا دادم و کولر را روشن کردم
هوای این شهر مسموم بود ...
#part2 :
* * * * * * * *
یک ماه قبل :
* امیروالا *
شاخه های درخت سیب را کنار زدم ، یک قدم جلو رفتم و بی توجه به نیم بوت چرمم که در گل فرو رفت دوربین را روی صورتش تنظیم کردم
" الحق که اسمت بهت میاد ... آسکی ! آهوی فراری من "
دکمه کوچک سمت چپ دوربین را فشردم
تصویر دخترک که بی خبر مشغول جعبه کردن سیب ها بود ثبت شد
موهای طلایی رنگش که از پایین روسری بیرون زده بود زیر نور خورشید می درخشید
دوربین را برای ثبت عکس های بعدی بالا آوردم که موبایل در جیب شلوار جینم لرزید
کلافه تماس را وصل کردم ... صدای علیرضا در گوشم پیچید :
_ کجایی پسرحاجی؟
بدون تمرکز به دخترک که جعبه ها را به پسر نوجوان همراهش سپرد خیره بودم :
_ صدبار گفتم اینطوری صدام نزن ... حرف تو مخ پوکت نمیره علی نه؟ هنوز نصف عکسای نمایشگاه تکمیل نشده شماها تو اون ویلا جا خوش کردین ... یکی باید به فکر کار اصلی باشه یا نه؟
علیرضا خونسرد خندید :
_ اذیت نکن امیر ... یکبارم از این حاجیه شما یک چیزی به ما رسید تا از حلقوممون نکشیش بیرون دست بردار نیستی ... وا بده پسر ... داری میای سر راه پیتزا بگیر ... میخواستیم جوج بزنیم که بارون گرفت
صدای ترانه از آن سمت تلفن می آمد :
_ بگو چیپس و ماست موسیرم بگیره ... واسه صبحونم نوتلا ... تو این جهنمی که آوردمون حتی زبونمونم نمی فهمن
علیرضا بلند خندید :
_ شنیدی دستورات اولیاحضرت رو؟ زود بیا امیر ... میخوایم شب فوتبال دستی بزنیم