پدرشوهرم خیلی بهم بی احترامی کرد ،تیکی میپروند خیلی عذابم داد،خیلی ،چقدر بخاطرشد با همسرم دعوا داشتیم چقدر زجر کشیدم ،منو میدید راهشو کج میکردجالب اینجا بود از فرسخهااونورترمیرفتم خونش بهم سلام نمیکرد و دست نمیداد همیشه شوهرم بهش میگفت بیا خونمون میگفت نه بزاراون برادرت زن بگیره میرم خونه اون همش میگفت بزار عروس دوم بگیرم بهت نشون میدم عروس یعنی چی خدای من شاهده هیچ بی احترامی و بدی نکردم تمام،حالا کم کم متوجه شدیم سرطان گرفته با پای خودش اومد خونم براش وقت دکتر گرفتم اومد دم خونم گفت نه نمیام میرم دکتر یه سره ،دستشو گرفتم گفتم بیا تو ،گذشت دوباره وقت دکتر داشت اومد خونم گفت 30جلسه پرتو درمانی حداقل باید یه ماه پیشم ما بمونه تنهایی ،دکترش شهر ماس نمیدونم چطور تحمل کنم چطور بگذرم از اون همه بدی که درحقم کرد