2777
2789
عنوان

تحقیر شدم خیلی 😑

| مشاهده متن کامل بحث + 596 بازدید | 39 پست

الان زمونه ای نیست که یک نفر کار کنه چند نفر بخورن عزیزم....این مشکل شما مشکل خیلیای دیگست چه بسا بدتر از شمام هستن...سنتم مناسبه اگه خانوادت مشکلی ندارن در پی یک کاری باش

*همیشه آخرش خوبه،اگه بد بود بدون آخرش نیست*

عزیزدلم در عوض شما هم ی دانشگاه روزانه ی رشته خوب قبول میشین همزمانش کارم میکنین و درامد پیدا میکنین ایشالا 


لطفا ظاهر هلو باطن لولو نباشیم😁تحمل شنیدن نظر مخالف رو نداری؟ ی نفس آروم بکش

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

من بی عرضه ام و خجالتی حتی روم نمیشه با آشنا حرف بزنم کار کجا بود ؟ 

کار خیلی زیاده واقعا تنبلی میکنی 

من و همه دوستاتم و اطرافیانمون از ۱۷سالگی نهایتا ۱۸سالگی کار کردیم 

منم خیلی کم رو بودم رفتم سرکار بهتر شد

پريچهرَم💁🏻
اگر دانشگاه نمیخوای بری دوره های حسابداری و زبان انگلیسی و یادگیری کامپیوتر خیلی کمکت می‌کنه  ...

من پول نمیخام دیگه . اگه معلمی قبول شدم که هیچ وگرنه به کار آزاد علاقه ندارم 

تنها تو نیستی خیلیا اینجوران.من خودم از بس سر عروسی رفتن و لباس نداشتن واسه مهمونی و عروسی اذیت شدم که الان دیگه حدود ۱۲ ساله عروسی نرفتم.قبل عید پولامو جمع کردم مانتو بگیرم خرجی نداشتیم مجبور شدم خرج خونه کنم.درسته زندگیا سخت شده ولی واسه یه عده واقعا زندگی تموم شده فقط نفس میاد و میره .

امیدوارم دلتون اسیر هیچ پدرسگی نشه
من بی عرضه ام و خجالتی حتی روم نمیشه با آشنا حرف بزنم کار کجا بود ؟ 

وای چقدر شبیه همیم منم خجالتی ام ولی دارم رو خودم کار میکنم اعتماد به نفسم رو ببرم بالا 

یه دختر دیوونه که دیوونه بارونه  یه دختر پر احساس که عاشق نویسندگیه  یه نویسنده‌ کوچولو با رویاهای بزرگ🌈🦋

باورت ميشه منم دقيقا عين تو بودم

من تازه حتي حق اينم نداشتم جايي برم

حق اينو نداشتم هيچ تولدي شركت كنم 

منم عين تو اسم هيچ لوازم ارايش و ادكلن و لباس و كفشي رو نميدوستم

تفريحم فقط گوشي بود

ختي وقتي شهر ديگه دانشگاه قبول شدم با هزار گريه و التماس رفتم خوابگاه خود دانشگاه

اينقد ك بيرون نميرفتم حتي اونجا هم ك ازاد بودم ديگه دوس نداشتم جايي برم همش تو خوابگاه بودم

همون وقتا با يكي اشنا شدم و الانم عروسي كردم

منم بچه تهران بودم

الان قزوينم

٢٥ سالمه و همين هفته پيش برا اولين بار تو عمرم رفتم تولد دوستم اونم تو يه كافه

مثل تو زياده 

تازه خيلي از اين بدتراشم تحقير شدم و ديدم و كشيدم جايي نبوده بابامون ابرومونو نبره


قدر بابات رو بدون.

دستای بابات رو ببوس.اعتماد به نفست رو اینقد بالاببر که با لباس ساده هم احساس قدرت کنی.

هیچ وقت نگو بدبختم چون بدبختی میاد سراغت.

اینقد خوب درس بخون تا رشته خیلی خوبی قبول بشی و باعث افزایش اعتماد به نفست بشه.

تنها تو نیستی خیلیا اینجوران.من خودم از بس سر عروسی رفتن و لباس نداشتن واسه مهمونی و عروسی اذیت شدم ...

آره واقعا . من خودم تاحالا لباس مجلسی نداشتم هیچوقت حتی از بچکی هم نداشتم 

عزیزم برو سرکار دستت بره تو جیب خودت لذت زندگی رو ببر منم عین تو بودم عین خودت خیلی حسرت تو دلم بود گفتم میخام برم سرکار گفتن نه و نمیشه تو روشون دراومدم دعوا کردم حتی کتک خوردم ولی رفتم سرکار و هرچی دلم میخاست رو برای خودم خریدم خاهرمم ۱۸ سالشه هنوز مدرسه اش تموم نشده رفته بوتیک و ساعتی کار می‌کنه بوتیک زنونه و اونم دستش تو جیب خودشه اکه هم نمیذارن بری سرکار برو خیاطی یاد بگیر سفارش بگیر پول دستت بیاد یا هرکاری دیگ یاد بگیر روی پای خودت باشی 

اینقدر ناشکری نکن بخدا کلاس اول راهنمایی بود مدرسه رو به خاطر فقر ول کردم مادرم مریض بود ساعت پنج صبح هوای سرد با یه ژاکت کهنه و یه صندل هوای سرد کنار بزرگراه وایمیستادم اینقدر سرد بود که انگشتهای پاک یخ میزد تا مینی بوس بیاد برم کارخونه از تمام زنارو دخترای اونجا کوچکتر بودم تا هفت شب یعنی سخت ترین کارارو میکردم شب تو راه برگشت خالم میبرد دهنم یه متر وامیموندهمه هر روز یه مدل غذا میاوردن ولی من بیشتر روزا سیب زمینی آبپز اینارو گفتم که بدونی بدتراز تو هم وجود داشته بازم شاکر باش 

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2839
2834
2835
2108