ای خدا دلم گرفته.....من و همسرم سال 93 باهم آشنا شديم و سال 95 باهم دوست شديم و سال 98 اومدن خواستگاری و 3 فروردين 99 عقد کرديم اوايل خولکب بوديم ولی چند ماه که خواهرم عقد کرده ماهم سر شوهر خواهرم همش دعوا داريم کلا ميگه اون فکر کنم دعاش کرده تا تو تيمش باش حتی امروز کللللی چيزی به بابا بدبختم گفوکت جلو خانوادش که طرفداری شوهر خالم کرده باش دلم ازش شکسته ديگهايکاش هيچ وقت دعا نميکزدم بهم برسيم کلی التماس نميکردم به امام حسين که بهم برسيم تو شله زرد پختن عموم اينا 50 برا مجلسش خرج کنم واقعا لياقتش نداره
به نظرتون چه کار کنم الان که درست بشه نکبت نميفهمه هم بايد بياد و به سختی از دلم در بياره چسبيده به فيلم ديدن ههههه فکر و ذهنش اين که به شوهر خواهرم احترام خيللللی بذارم