دوستان من بابام امسال فوت کردن به شوهرم گفتم بیا با خانواده من بریم ۱۳ که دور و بر مامانم شلوغ باشه احساس تنهایی نکنه گفت نه با خانواده من میریم نه تو الان تو خونه یم از دیشب بهش میگم بیا از تو مرغا سینه مرغ جدا کن جوجه درست کنیم میگه خودم یه کاریش میکنم حالا امروز ساعت ۷ بلندشده رفته پاچین گرفته اومد گفتم دیگه اونا رو برا جوجه خیس نکن جوجه رو از شب قبل آماده میکنن نه الان
گفت کجا بریم دور بزنیم گفتم هیچ جا همه با خانواده هاشونن ما تنها...
دلم گرفتا ازش اگه به جاط خونواده من خوونواده اون دچار اطن مصیبت میشدن من خیلی راحت میگفتم بیا با مامان تو بریم بیرون تا احساس تنهایی نکنه ولی اون خیلی دل سنگه خییییلی ناراحتم ازش
بنظرتون شما جای من بودین با این شوهر چکار میکردین ؟