بعضی آمدن ها از همان اول بوی رفتن
می دهند.
انگاری آمده اند که بروند.
حالا چه زود، چه دیر...
وقتی، هم پایشان میشوی حوصله ات سر می رود.
کلافه میشوی. اصلا آرام و قرار ندارند.
طوری باهات برخورد می کنند انگار دیرشان شده است و باید هرچه زود تر "بروند"
میخواهی سرشان داد بزنی که اخر این چه وضعشه.
اگر قصد رفتن داری پس چرا آمده ای تا جان به لَبِمان کنی!
همیشه هم، استرس داری و منتظری که بالاخره کی میخواهد بگذارد و "برود".
"اما" راستش را بخواهی ...
همین آمدن های بی سر و ته ای که انگار "رفتن" روی پیشانیِ شان نوشته شده،
چنان در خودشان "غرقَت" میکنند که گمان می کنی قرار است
تا آخرِ عمر ، در کنارشان بمانی و زندگی کنی.
و یک دفعه با " رفتنشان" چنان تار و پودَت می کنند که تا عمر داری و نفس میکشی،
نتوانی تار و پود وجودت را مثل همان روز اول به هم گِرِه بزنی...
محمد عرفان