آیت اله بهجت یه دفعه میره کربلا میره خونه یکی از آشناهاشون اونجا بخابه فامیلشون میگه اینجا نخاب اینجا پر از جنه ولی ایشون قبول نمیکنن و نمیترسن و همونجا میخابن نصف شب میبینن صدای پچ پچ حرف زدن میان یواشی زیر چشمی نگاه میکنن میبینن جنا از بالای در دارن میبیننش و به هم میگن این آدم به اندازه یه لشگر خدا میمونه ولش کنیین بیاین بریم