سلام رویا جان خوبید ؟
نمیدونم شاید دیر شده باشه برای اینکه بخوام کمکی بگیرم از شما ب عنوان کسی ک تجربه ی برگشت زندگیتون را داشتید
من ۲۵ سالمه از۱۸ سالگی باشوهرمم
خیلی خیلی عاشق هم بودیم اما هر روز ازهم دور شدیم
من ی دختر بی اعتماد ب نفس واون یه پس مغرور هرچی میگفت گوش میدادم ک بهم نزدیک تر بشه و تون خواسته های خودخواهانش تمومی نداشت
به تازگی مشکلی بین ما اتفاق افتاد وماهردو تصمیم گرفتیم ک کمی ازهم دورباشیم تا اینکه تصمیمی بگیریم برای زندگیمون
من اومدم خونه پدرم الان دو هفته ای هست قرارمون ۲ ماه بوده
هفته ی پیش مجبورشدم برم خونه چون یه سری وسیله نیاز داشتم اینقدر دلش برام تنگ شده بود ک نتونست مغرور بمونه اومد بغلم کرد
هیچ وقت پیش قدم نمیشد وبعدشم رابطه داشتیم
بعد از اون وقتی برگشتم خونه هی پیامای قربون صدقه ای میداد تا چند روز ولی من خیلی ازش عصبی بودم ( موضوع خیانت اون ب من بود)
من گفتم نمیتونم این قضیه رو هضم کنم و روی خوش بهش نشون ندادم
خلاصه تا چند روز خوب بود و بعدش ک من اینارو گفتم کلا عوض شد گفت مقصر تو بودی تو زن نبودی تو همش داد میزدی تو پرخاشگر بودی منم رفتم با یکی دیگه
الانم بمون خونه بابات تا فکرامونو بکنیم ک ازهم جداشیم یانه
بازم چند روز گذشت خودش هی زنگ میزد مثلا برای اینکه بپرسه چطوری چایی درست کنه و…. بعدش گفت چند روزه غذا نخورده گفتم میخوای بیام غذا درست کنم بذارم فریز اندازه چند روز گفت اره
خوشحال شد دوباره فرداش تو پیام دعوامون شد وگفت نیا اصلا من غذاتونمیخورم معذبم
بعدش چند روز گذشت ومن رفتم براش چندتا غذا درست کردم ولی شب ک میخواستم برگردم از سر کار اومد وباهم روبه روشدبم هر دومون از هم فاصله گرفتیم ن اون ب من نزدیک شد ن من ب اون
تشکر کرد بابت لذاها و ب شوخی گفت من پیامتو دریافت کردم😉
ولی بعدش کلی غر زد ک چرا فلان چیزو جابه جا کردی و غیره ( یه وسواس داره رو وسایلش نباید دست بخوره حتی نشونه میذاره براش)
خلاصه اومدم خونه چند روز بعد سالگرد ازدواجمون رو تبریک گفت
گفت زودتر تبریک میگم چون میدونم یادم میره
و منم گفتم مرسی منم تبریک میگم
خلاصه من خیلی سرد برخورد میکردم این مدت اما دلم تنگ شد یهو بهش گفتم ک دلم تنگت شده ولی حیف ک این مسائل هست ( موضوع خیانت) اون باز بحث رو کشید ب خودم وگفت مقصر تویی
و با تو نباید از در محبت صحبت کرد همیشه باید برنم تو سرت تا مثل ادم باشی و ب پام بیوفتی و به غلط کردن بیوفتی ک طلاقت ندم
خلاصه ک این مدت بسیار تحقیر شدم
امشبم ک صحبت میکردیم کلی گریه کردم چون زنگ زدم بهش حالشو بپرسم اخه چند روز زنگ نزدم گفت چرا دیگه زنگ نمیزنی امروز زنگ زدم دوباره از طرف من میگه میبنم ک دلت برام تنگ شده میبینم ک نگرانی ک نکنه طلاق بگیریم منم گفتم اره اخرشم میگیریم اونم گفت خب پس ک اینطور من خدافظی کردم
بعدشم تو پیام گفت دارم فکر میکنم ب طلاق چون انگار مشکلی نداشتی
بعد من گفتم تکلیفتو روشن کن میخوای زندگی کنیم باید حرف بزنیم نمیخوای هم بیا بریم جداشیم
گفت ۴ سال داد زدی عمرمو تلف کردی حالا منم ۴ سال میخوام بات لجبازی کنم
بعدشم من گفتم تو این دوماه زنگ و پیام نمیدم تا خوب فکراتو بکنی اونم شب بخیر گفت ولی بعدش دوباره یه عالمه پیام داده
من الان نمیدونم چیکار کنم
از طرفی رفتم مشاوره گفت خیلی افسرده شدی باید هم دارو بخوری هم مشاوره بیایی
این دوماه خونه ی پدرم خیلی سخته نمیدونم چیکار کنم
رویا جان
نمیدونم اصلا اگر بخوام ادامه بدم چه سیاستی ب کار بگیرم
توروخدا بگو چطوری رفتار کنم