2777
2789
عنوان

تجربه رویایی 2

| مشاهده متن کامل بحث + 141096 بازدید | 986 پست

سلام رویا بانو🥰

.میخواستم تشکر کنم بابت لینک کتاب صوتی شفای زندگی 

من این فصل رو گوش کردم و به قدری لذت بردم که رفتم همه ی فصل هارو دانلود کردم.و الان تا فصل ۵ رو گوش دادم .فقط به یه تناقضی رسیدم. شاید خنده دار باشه .من همیشه دوست داشتم علارغم قیمت بالای کراتینه مو این کار رو انجام بدم ولی همیشه یه چیزی مانع میشد .بعد ها به این نتیجه رسیدم که اگه بخوام به خودم ثابت کنم که خودمو دوست دارم و خودم از هزینه این کار ارزشمندترم تصمیم گرفتم این کار رو انجام بدم .ولی وقتی این کتاب رو گوش دادم نویسنده در جایی میگفت که در جهان همیشه تبلیغاتی وجود داره که میخواد بگه شما به اندازه کافی خوب و زیبا نیستید تا با این کار محصول خود رو به فروش برسونن.الان من برام این سوال پیش اومده که من باید به خودم بگم که به اندازه کافی موهای خوبی دارم ( چون واقعا میتونم با مراقبت های خودم موهای خوبی داشته باشم ولی از طرفی کراتینه هم دوست دارم) یا باید بگم که من پولش و هزینش برام مهم نیست و باید برای اینکه به خودم قابت کنم که خودمو دوست دارم این کار رو انجام بدم؟ حالا این سوال در مورد کاشت ناخن و چیزهای دیگه هم وجود داره 

رویاجون اون رفتارشونو میبینه من بمدت یکسال ازش نخواستم یاراجع بهشون حرف نزدم امابازم ب من میگه نباید ...

عزیزم اینجور که درک کردم رابطه صمیمی در خانه با شوهرت نداری 

باید به غیر از زمان داشتن رابطه زنا شویی در دیگر مواقع هم ارتباط کلامی و گاهی لمسی داشته باشید و از همه لحاظ باید تمرین کنی باهاش ارتباط بگیری 

مردها از همین ایجاد این ارتباط هست که کم کم 

به زنشون توجه میکنن و همراهشون میشن 

اون موقع کم کم با بیان خواسته هات میتونی اونجوری که دوست داری ازش بخوای رفتار کنه و هواتو داشته باشه 

فعلا روی این نوع ارتباط کار کن 

الان شما در طول روز که شوهرت هست چه نوع ارتباط داری باهاش که فکر میکنی ایجاد صمیمیت میکنه ؟

من با پذیرش ارزنده ترین آرزوهایم آینده را متجلی خواهم ساخت.😍😍تجلی نیروی بالقوه من موجودیت مرا معنا میبخشد.و کائنات و نیروی های یاری دهنده خداوند همه در جهت رسیدن من به آرزوهایم همسو شده اند 💫✨💫✨

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

سلام رویا جون اول ازت ممنونم بابت وقت با ارزشی که میزاری جواب میدی  رویا جون شما درست میگید مر ...

عزیزم شما زیادی حساس شدی روی شوهرت و ایراد گیر هستید 

شما توجه یه مادر رو به شوهرت داری انگار که داری روی تربیت یه پسر بچه کار میکنید 

این مواردی که گفتی برای همه هست حتی خانمها و فقط جلب توجه هست دوست داره زودتر بیاید آشتی 

در مورد مهمونی هم شوهر تون درونگرا هست اگه این گونه هست نمیتونید مجبورش کنید همیشه بیاد توی جمع با صحبت کردن منطقی فقط اون جاهایی که لازم هست ازش خواهش کنید که بیاد 

من با پذیرش ارزنده ترین آرزوهایم آینده را متجلی خواهم ساخت.😍😍تجلی نیروی بالقوه من موجودیت مرا معنا میبخشد.و کائنات و نیروی های یاری دهنده خداوند همه در جهت رسیدن من به آرزوهایم همسو شده اند 💫✨💫✨
سلام رویا جون .اولا خیلی ممنونم که وقت میذاری و به سوالامون جواب میدی .من چند ساله که تو تاپیک گلبوت ...

عزیزم این که با صبر تاپیک و پست های ما رو خوندید متشکرم و خوشحالم که بدردت خورد 

این اخلاق شوهرت رو منم تجربه کردم شوهر منم اینجور بود و یه وسواس خاص داشت که خیلی آزار دهنده بود و دقیقا یکی از دعواهای ما سر شارژ زدن گوشی بود 😂

درسته باید سکوت کرد و آرام بود ولی گاهی یه تندی کوچک یا جدی صحبت کردن هم لازمه 

مثلا صبح شوهرم منو بیدار میکرد ...

سر اینم دعوا داشتیم مثلا ساعت 6 باید بیدارش میکردم نیم ساعت ورزش و بعد دوش و صبحانه و رفتن سر کار حالا اگه میشد شش و ربع دیگه دعوا راه می افتاد 

من بجای بحث که اصلا فایده نداشت گفتم ببین عزیزم من خوابم سنگینه و اگه ساعت هم زنگ بزنه گاهی متوجه نمیشم بیا خودت منو بیدار کن 

تا منم صبحانه و بقیه کارها رو انجام بدم برات دقیق و شیک ..

اونم قبول کرد الان 15 ساله که شوهرم صبح ها بیدارم میکنه 

و موارد ریز هم کم کم با بهانه های قانع کننده انداختم گردن خودش از جمله زدن گوشی در شارژ😂

راهش اینه باهاش بحث نکنی و سعی نکنی بهش ثابت کنی یادت رفته یا کار تو نیست که در مورد مردهای کمال گرا و منظم وسواسی کارساز نیست 

منم شروع کردم کارهای کوچک ازش خواستن 

و وقتی فراموش میکرد میگفتم اهههه تو هم فراموش کار شدی ؟اشکال نداره این کار خودم بود نباید از تو میخواستم انجام بدی 

کم کم با گفتن این جملات در مورد خودم شروع کردم در مورد خودش هم گفتم 

الان دیگه وظیفه من نمیدونه و اگه کاری براش انجام بدم با ذوق تشکر میکنه ازم 

من با پذیرش ارزنده ترین آرزوهایم آینده را متجلی خواهم ساخت.😍😍تجلی نیروی بالقوه من موجودیت مرا معنا میبخشد.و کائنات و نیروی های یاری دهنده خداوند همه در جهت رسیدن من به آرزوهایم همسو شده اند 💫✨💫✨
رویا جون اینم بگم من پارسال هم همین مشکلرو داشتم زمانی که زندگیم خوب شده بود .و عضو سایت شدم تا ازت ...

در مورد قهر اینکه براش چی جا افتاده مهم نیست 

ما قصدمون تغییر هست یه پست گذاشتم در مورد قهر و درجات قهر کردن 

و اینکه به یه بهانه ای مثلا بالا رفتن سن خودتون یا سن ازدواج یا بودن بچه دیگه باید عاقلانه رفتار کنیم فقط در همین حد به شوهر خبر بدید و سیاست خودتون رو شروع کنید و بهش پایبند باشید ...

من با پذیرش ارزنده ترین آرزوهایم آینده را متجلی خواهم ساخت.😍😍تجلی نیروی بالقوه من موجودیت مرا معنا میبخشد.و کائنات و نیروی های یاری دهنده خداوند همه در جهت رسیدن من به آرزوهایم همسو شده اند 💫✨💫✨
در مورد مردهای مغرور و دارای تفکر اینکه اگه به زن کمک کنیم از اقتدارمون کم میشه یه رفتار خاص لازم هس ...

مممنون رویا جون به خاطر راهنماییهای خوبت.انشاءالله روز به روز تو زندگیت موفق تر و شاداب تر بشی😘😘

عزیزم این که با صبر تاپیک و پست های ما رو خوندید متشکرم و خوشحالم که بدردت خورد  این اخلاق شوه ...



رویا جون ممنونم به خاطر راهنماییت 

راستش خودش بهم گفته اگه نمیتونم بزنم شارژ بهش بگم خودش اینکارو بکنه ولی این فقط در حد حرف و قمپزه 

چون دقیقا وقتی که دراز میکشه میخوابه به من میگه که اونم من روم نمیشه بگم پاشو برو خودت بذار و واقعا انقدر مغرور هست که اگه بهش بگم پامیشه خودش انجام میده ولی وای به حال بعدش .کلا تا شب میره تو قیافه.وقتی هم باهاش حرف میزنم در حد اره یا نه جواب میده .رویا جون ،کلا انقدر از این رفتارها ازش دیدم که یه ترسی تو من ایجاد کرده  که همش نشخوار فکری دارم که کاشکی اون لحظه فلان حرفو نمیزدم. و همش خودمو سرزنش میکنم .میخوام یه مدت نسبت بهش بی خیال بشم و تیکه و کنایه هاش رو جدی نگیرم ولی بعد خود خوری میکنم که من واقعا ارزش این ضایع شدنا رو ندارم.مثلا بهم میگه ببخشید ادم .....لگد کنه بهتره تا به تو یه کاری رو بسپره ولی واقعا این رو یه بی احترامی میبینم چون میبینم اصلا با خانوادش در هیببچ شرایطی اینجوری حرف نمیزنه و خودم رو مقایسه میکنم و حرص میخورم.چون زحمت های خودمو تو این دو سال اخیر دیدم واقعا میبینم که مستحق این حرف ها نیستم اونم فقط به خاطر یه شارژ 

رویا جون اینم بگم شوهرم صبح میره تا بیاد ساعت ۷ غروبه و یه جورایی خسته هستو ما در طول روز زیاد همو نمیبینیمو شب که میاد انتظارداره من این کارهاشو انجام بدم 

سلام رویا جانم😘 چیزی که باعث میشه کینه از دل من بیرون نره اینه که بدیها و ظلماش هنوزم ادامه دارن&n ...

رویا جون کاش زوتر بیایو منو راهنمایی کنی

نمیدونم چرا همش دارم راه اشتباه میرم

این قضیه دعوا رو با خانوادم درمیون گذاشتم بااینکه میدونستم کار اشتباهیه اما دلم دیگه طاقت نیاورد

بعدشم به همسرم گفتم که همه چیو پیش خانوادم گفتمو اونم کلی دلخور شد و گف این انتظارو ازت نداشتم

اصا نمیدونم دارم چیکار میکنم با خودمو زندگیم

زندگیو مشکلاتم خیلی پیچیده شده و مسیر درستو گم کردم 

فشار عصبی زیادی روم هستو کنترل همه چی از دستم خارج شده

الان نمیدونم چیکار کنم😔


سلام.مهربانو.خیلی حرف دارم

من شوهرم از وقتی بچه بوده و توانایی کار داشته دیگه کار میکرده و توی روستا بزرگ شده و هفت خواهر داره که فقط یه خواهرش ازش کوچکتره.و بقیه همه بزرگترند.پدرشون فوت شدن.و مادرشون در قید حیات هستند.فعلا من توی خونه مادرشوهر خودم زندگی می کنم.چون هنوز خونه خودمون آماده نشده.خیلی سختمه.یه خواهر دارند که بااینکه دوتا بچه دارند ولی چون شوهرش معتاد هست و کار نمیکنه این خانم با مادرش هست.و من قبل ازدواجم نمیدونستم که قراره این دخترشون با بچه هاش اینجا و خونه مادرشون باشن.و گرنه شوهرم رو مجبور میکردم که یه جا اجاره کنه.و طی این سه سالی که خونه مادرش زندگی کردم مثل همه خانواده ها مشکلاتی بین من و مادرش و خواهرش بوجود اومد.و مادرشون هم اگر اشتباه از دخترش هم بود پشت دخترشون در می اومدن و میگفتن اون اعصابش مشکل داره و تو نباید بهش چیزی بگی.خواهرشون فحاشی میکنن ،نفرین میکنن و ... حرفایی که هیچ وقت من نشنیدم از ایشون میشنیدم و  توی چند باری که باهم بحث مون شده و شروع به داد و بیداد کردن من فقط یه بار جوابش رو دادم و اصلا هیچ وقت دهن به دهنش نمیشدم.آخرین باری که دعوای اساسی کردیم بخاطر این بود که سر دخترش شپش گرفته بود.و من سر دخترم روسری میکردم و اینکارمن باعث شد دعوا کنه که نه دختر من شپش نداره و تو چرا سر دخترت روسری میکنی و تو عمدا اینکارا رو میکنی چون منو نمیخوای.اینجا خونه بابای من هست و تو اومدی اینجا و خودتو کردی عزیز کرده ی داداشم و داداشم بدون که یه تار موی منو با صد تای تو سودا نمیکنه و تو دختره ی فلان فلان شده و....من اصلا حرفی نزدم و توی اتاقم بودم و شوهرم هم بود ولی اصلا هیچ واکنشی نشون نداد.هر وقتی مادرش هم با من بحث شون میشه و مث دخترشون فحاشی میکنن من اصلا جواب ندادم و حتی باورتون نمیشه که یاد ندارم مث خودشون فحاشی کنم و فحش بدم.چون من توی همچنین خانواده ای نبودم که در اون شاهد دعوا و فحاشی بوده باشه.و ما با هم فامیل نیستیم.آشناشدیم.و با وجود اینکه شوهرم هم شاهد ماجرا بودن ولی اصلا از خودشون هیچ واکنشی نشون ندادن و این مورد هم دل من رو به درد میاره.هر کاری کردم به خوبی و خوشی و با دعوا و قهر نتونستم شوهرم رو وادار به این کنم که برن مستاجر بشن.چون در روستا زندگی میکنم الان شوهرم بد میدونه که بره و از مادرش جدا بشه.وقتی خواهراش که هفتا هستن با شوهراشون و بچه هاشون دیگه انگار عروسی هس خونه مادرشوهرم.خیلی سختمه و اصلا آرامش ندارم و راحت نیستم.شوهرم اوایل ازدواج بهم گفته بودن که بیشتر از دوماه قرار نیست که خونه مادرم باشیم ولی الان سه سال طول کشید.خرجی مادرشوهر من و خواهرش با دوتا بچه اش هم گردن شوهر منه.و همچنین خواهرا و دامادها وقتی که میان خونه مادرشوهرم میافته گردن شوهر من.و اکثرا هم توی سال خونه مادرشوهرم خالی نیس و همیشه دختراشون در حال رفتن و اومدن هستن فقط توی زمستون نیستن و از نوروز تا برج هشت خونه مادرشوهر من مثل یه هتل هست.خانواده شوهرم با بچه ها و نوه ها حدود پنجاه نفرن.وقتی میان من دیگه آتیش میگیرم.هم از شلوغی و هم اینکه شوهر من همیشه در حال کار کردن و خرج کردن توی خونه مادرش هست و برای من میگه ندارم تورو خدا یه نگا به حال من بنداز که چقد کار میکنم و همش خرج میشه...من زورم میگیره.از لباس بچه ها و پفک خریدن برای بچه های خواهرش دریغ نمیکنه چون میگه دلم برای خواهرم میسوزه گرفته تا سر سفره غذا برای این جمع همه و همه رو میگیره و هیچ چیز کم و کسر نمیزاره باشه.اما من باید قناعت کنم.خونمون هم که هنوز در حال آماده شدن هست.شوهر من همیشه به فکر انجام دادن کارهای دامادا و مادرش هست که مبادا ناراحت بشن و همیشه به دنبال رضایت همه مردم هستند اما من باید برای اینکه کاری ایشون برام انجام بدن ماه ها منتظر بشم.مثلا خرید لباس برای بچه.وقتی بهشون میگم چرا وقتی مادر و خواهرتون به من بی احترامی میکنن هیچ عکس‌العملی نشون ندادین میگن که چون اگر چیزی بگم اونا از من ناراحت میشن و من نمیدونم باید چی بگم و چکار کنم!!!و مورد بعدی اینکه هر شب منو به زور وادار میکنه بریم خونه مادرش و شب رو تا ساعتای یک شب اونجا باید باشیم و من شام درست کنم برای مادر و خواهرش‌و بعدش میریم خونه پدرم برای خواب.یکی از دعواهای مادرش این بود قبلا که چرا اینقدر تو هوای زنت رو داری و اون باید توی خونه کار کنه و برای دخترام و مهمونام پذیرایی کنه.اوایل شوهرم خیلی هوای منو داشت و این حرفا و دعواهای مادرش هم الان در رفتارشوهرم تاثیر گذاشته و خیلی کم توجه داره به من و جلو خانواده اش اصلا توجه نمیکنه چون مادرش دلش نمی خواد و ناراحت میشه.وقتی اگر به اندازه یه هفته مادرشون برن خونه دخترشون دیگه هر روز هر روز انتظار داره من بزنگم و احوال شونو بپرسم.و من خیلی ناراحتم از اینکه منو وادار به رفتن خونه مادرش و زنگ زدن به مادرش میکنه چون اگر هر کسی جای من میبود دیگه اصلا حتی خونه مادرش با حرفایی که زده نمی‌رفت.من با مادرش الان عادی هستم ولی با خواهرشون خیر.و به شوهرم هم گفتم که من از خواهرت بدم میاد و فقط جلو مردم به زور مجبور میشم به خواهرشوهرم سلام میدم...و اینکه نمیدونم چرا شوهرم همش به دنبال اینه که ازش مردم تعریف بکنن و خودشو خوب جلوه بده و خودش رو حتی برا بقیه بکشه تا ازش تعریف بشه.و چه کنم برای حال دل و غرور شکسته ام که مجبور میشم با وجود حرفایی که از مادرش شنیدم بازم باید برم خدمتشون فقط هم حرف شوهرم اینه که آدمی هس میشه و اونم مث مادرت هس و کوتاه بیا

سلام رویا جان خوبید ؟ 

نمیدونم شاید دیر شده باشه برای اینکه بخوام کمکی بگیرم از شما ب عنوان کسی ک تجربه ی برگشت زندگیتون را داشتید

من ۲۵ سالمه از۱۸ سالگی باشوهرمم 

خیلی خیلی عاشق هم بودیم اما هر روز ازهم دور شدیم 

من ی دختر بی اعتماد ب نفس واون یه پس مغرور هرچی میگفت گوش میدادم ک بهم نزدیک تر بشه و تون خواسته های خودخواهانش تمومی نداشت 

به تازگی مشکلی بین ما اتفاق افتاد وماهردو تصمیم گرفتیم ک کمی ازهم دورباشیم تا اینکه تصمیمی بگیریم برای زندگیمون

من اومدم خونه پدرم الان دو هفته ای هست قرارمون ۲ ماه بوده

هفته ی پیش مجبورشدم برم خونه چون یه سری وسیله نیاز داشتم اینقدر دلش برام تنگ شده بود ک نتونست مغرور بمونه اومد بغلم کرد 

هیچ وقت پیش قدم نمیشد وبعدشم رابطه داشتیم

بعد از اون وقتی برگشتم خونه هی پیامای قربون صدقه ای میداد تا چند روز ولی من خیلی ازش عصبی بودم ( موضوع خیانت اون ب من بود)

من گفتم نمیتونم این قضیه رو هضم کنم و روی خوش بهش نشون ندادم

خلاصه تا چند روز خوب بود و بعدش ک من اینارو گفتم کلا عوض شد گفت مقصر تو بودی تو زن نبودی تو همش داد میزدی تو پرخاشگر بودی منم رفتم با یکی دیگه 

الانم بمون خونه بابات تا فکرامونو بکنیم ک ازهم جداشیم یانه 

بازم چند روز گذشت خودش هی زنگ میزد مثلا برای اینکه بپرسه چطوری چایی درست کنه و…. بعدش گفت چند روزه غذا نخورده گفتم میخوای بیام غذا درست کنم بذارم فریز اندازه چند روز گفت اره 

خوشحال شد دوباره فرداش تو پیام دعوامون شد و‌گفت نیا اصلا من غذاتونمیخورم معذبم

بعدش چند روز گذشت ومن رفتم براش چندتا غذا درست کردم ولی شب ک میخواستم برگردم از سر کار اومد وباهم روبه روشدبم هر دومون از هم فاصله گرفتیم ن اون ب من نزدیک شد ن من ب اون 

تشکر کرد بابت لذاها و ب شوخی گفت من پیامتو دریافت کردم😉

ولی بعدش کلی غر زد ک چرا فلان چیزو جابه جا کردی و غیره ( یه وسواس داره رو وسایلش نباید دست بخوره حتی نشونه میذاره براش)

خلاصه اومدم خونه چند روز بعد سالگرد ازدواجمون رو تبریک گفت 

گفت زودتر تبریک میگم چون میدونم یادم میره

و منم گفتم مرسی منم تبریک میگم 

خلاصه من خیلی سرد برخورد میکردم این مدت اما دلم تنگ شد یهو بهش گفتم ک دلم تنگت شده ولی حیف ک این مسائل هست ( موضوع خیانت) اون باز بحث رو کشید ب خودم وگفت مقصر تویی 

و با تو نباید از در محبت صحبت کرد همیشه باید برنم تو سرت تا مثل ادم باشی و ب پام بیوفتی و به غلط کردن بیوفتی ک طلاقت ندم

خلاصه ک این مدت بسیار تحقیر شدم 

امشبم ک صحبت میکردیم کلی گریه کردم چون زنگ زدم بهش حالشو بپرسم اخه چند روز زنگ نزدم گفت چرا دیگه زنگ نمیزنی امروز زنگ زدم دوباره از طرف من میگه میبنم ک دلت برام تنگ شده میبینم ک نگرانی ک نکنه طلاق بگیریم منم گفتم اره اخرشم میگیریم اونم گفت خب پس ک اینطور من خدافظی کردم 

بعدشم تو پیام گفت دارم فکر میکنم ب طلاق چون انگار مشکلی نداشتی 

بعد من گفتم تکلیفتو روشن کن میخوای زندگی کنیم باید حرف بزنیم نمیخوای هم بیا بریم جداشیم 

گفت ۴ سال داد زدی عمرمو تلف کردی حالا منم ۴ سال میخوام بات لجبازی کنم 

بعدشم من گفتم تو این دوماه زنگ و پیام نمیدم تا خوب فکراتو بکنی اونم شب بخیر گفت ولی بعدش دوباره یه عالمه پیام داده 

من الان نمیدونم چیکار کنم 

از طرفی رفتم مشاوره گفت خیلی افسرده شدی باید هم دارو بخوری هم مشاوره بیایی 

این دوماه خونه ی پدرم خیلی سخته نمیدونم چیکار کنم 

رویا جان 

نمیدونم اصلا اگر بخوام ادامه بدم چه سیاستی ب کار بگیرم

توروخدا بگو چطوری رفتار کنم

عزیزم اینجور که درک کردم رابطه صمیمی در خانه با شوهرت نداری  باید به غیر از زمان داشتن رابطه ز ...


ارتباطی ب اون صورت نداریم فقط حرف معمولی میزنیم اگه من نرم سمتش اون اصا نمیاد  خیلی خواهان رابطس هروقت بغلم میکنه میخواد ب اونجابکشه ولی من دوسدارم بی هوابغلم کنه ک اصلااینکارونمیکنه حتی بارهاازش خواستم اما دریغ ازجواب  ک همین باعث شده ازرابطه زده شدم اون ازین موضوع شکایت داره ومن ازینکه کوچکترین بغل ب اونجامیرسونه

سلام رویا جون شوهرم بعد یک ماه از زایمانم منو کتک زد نمیگم مقصر من بودم یا اون ولی خیلی زدنش دلمو شکست قبلشم دلم از اینک برام کادو نگرفت و اسم بچه رو تنهایی انتخاب کرد پر بود از اون روز 6 ماه میگذره(تو یک نامه ناراحتیامو براش نوشتم و گذاشتم داخل جییش البت کاملا عاشقانه ک ناراحت نشه جواب نامه رو نداد و نامه رو هم به من نداد خودمم پیداش نکردم) و هر وقت نگاش میکنم حالم ازش بد میشه,از اون روز دیگ نمیتونم کاری کنم ک برام مهم باشه شده ی ادم عادی دوست ندارم عشقمو خرجش کنم دوست دارم واسه خودم خرج کنمو حال کنمو خوش بگذرونم در این مورد خاستم راهنماییم کنی

سلام رویابانوملکه عزیزمن دیروزپیدات کردم ودارم مطالبت رومیخونم عالی هستی ازخدامیخام بخاطرخوبیهات همیشه خوبی ببینی عزیزم.من۲۶سالمه ویه دختر۸ساله دارم شوهرمم ادم خوبیه ولی شغلش ازاده والان بخاطرکروناوضع مالیمون خوب نیس.منم قالی میبافم 🙂😉.درسال یه جفت تموم میکنم ولی شوهرم همیشه میگه بیشترتلاش کن تاوضعمون بهتربشه (خداروشکردوتاحیاط داریم ویه ماشین هرچندتوروستا)حیاط دوموکه میخاس بخره من به شدددددددتتتتت مخالف بودم چون دوس داشتم بریم شهرزندگی کنیم چون (کارخودش توشهره وهرروزصبح میره شب میاد)ولی پدرومادرش باعث شدن ماشینوبفروشه واونجاروبخره ومن به شدت ضربه روحی خوردم وازشوهرم سردشدم تودلم.خیلی مشکلات کشیدم بخاطرکارش وهیچوخت حرفموقبول نکردکه کارش اشتباه بودوچون بدون ماشین نمیشدسرکارشم بره باهم قالی بافتیم النگومنوفروخت وماشین خرید.الان سالهاازاون جریان میگذره امامن هنوزداغداراون روزاهستم وهیچوخت یادم نمیرن رویای عزیزم خیلی سختی کشیدم ومیکشم کنارخانواده شوهروزیرذره بینشون بودن خیلی سخته پدرومادرش انتظاردارن من برم خونشون همه کاراشونوانجام بدم امانمیدونم درجوابشون چی بگم(چون شوهرم به شدت دهن بین پدرومادرشه )خلاصه الان چن وختیه که میگه تلاش کن توشهرخونه بخریم هرچندکوچیک ولی من دیگه دوس ندارم چون بارهاچوب ندونستنموخوردم هرچندبخریم برای خودمم خوبه چون خودم ارزومه شهرخونه داشته باشم.ولی تودلم میگم منوخام میکنه تاکمک مالی بگیره وگرنه چطورتاحالانشدیه باربه حرفم باشه‌.(تاحالاهرچقدکمک ازطرف من شده روهیچی نمیدونه طلاهامودادم وختی قرضی بودکمکش کردم توخونه هم که همه خانومامراعات میکنن منم که بیشتر🤦‍♀️🤦‍♀️ ولی اون کمک های منواصلاندیده وحرفشم اینه که توفقط میگی پول باشه من خرج کنم)من ازاینکه منواینجوری میشناسه ناراحت میشم.چون الانم خیلی گرونیه نمیشه بیکاربشینی امامن دوس دارم منم داشته باشم یابگه تلاش کنیم به اسم دوتاییمون بخریم ولی بفهمه اینجورفکراتوسرمه که به اسم منم باشه اونوخت لجبازی واذیت هاش شرومیشن.براهمین نمیدونم راه درست کدومه بخوادبخره طلاهای منم میخادمنم نمیتونم رک بگم نمیدم میخام بازبون خوش داراییامون مال هردومون باشه نه اینکه من ساپورتش کنم بعدابهم بگه توفقط به فکرخرج کردنی (همیشه بهم میگه من ازوختی ازدواج کردم پیشرفت نکردم چون توفقط خرج میخای 😐😑😑منم به شدت عصبانی میشم )نمیدونم تونستم خوب توضیح بدم متوجه بشین یانه لطفالطفاکمکم کنین.رابطمونم خوبه.همدیگرودوس داریم من بیشترعاشقشم وخیلی درونگراهس زیادحرف نمیزنه اصلاااااخیلی وختاهم چیزی میپرسم جواب نمیده😂🤐🤐

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز