دوشب پیش چون شوهرم شب کار بود من و دخترم رفتیم خونه مادر شوهرم بخوابیم (با جاریم و مادر شوهرم یه ساختمونیم ).
یهو دخترای جاریم اومدن پایین حرف زدن و یه موضوعی شد نمیتونم بگم دختر جاریم بچش ۸ سالشه اومد در گوشم ی چیزی گفت منم خندم گرفت تو گروه خوانوادگی شوهرم (جاری هام و خواهر شورهم هستیم ) گفتم ب نیت این که بچه ذهنش کجا رفته ن مسخره گی
زندگی رو دوست دادم چون دخترم هست . از دست خیلی ها ناراحتم . خواستی برام دعا کن ممنون
عزیزم با این ک ب خودم و بابام فحش داده بود میزاشتم بیاد خونمون و انگار ک اتفاقی نیوفتاده ؟؟
من گفتم باید اجازه میدادی بیاد خونه تون؟!
من نقدم روی این بود که خودتم دوست داشتی استارت دعوا را بزنی .وگرنه میتونستی بچه را نفرستی خبر ببره .یا میتونستی از طریق شوهرت بیان کنی .یا میتونستی به شوهرت زنگ بزنی ...
راهی که درگیری ایجاد کنه را انتخاب کردی
دانی از زندگی چه میخواهم ....من تو باشم، تو، پای تا سر تو...زندگی گر هزار باره بود...بار دیگر تو، بار دیگر تو...