امروز اومدیم مهمونی خونه پدرشوهرم بچه برادرشوهرم افتاد بیهوش شد مامانش انقد هول شد هی گریه کرد منم شوهرمو بلند صدا کردم ک بیاد موقعی ک بقیه اومدن چشماشو باز کرد یه آن انگار فشارش افتاد بیحال شد بعدش شوهرم گفت تو بودی هی نعره میزدی.خیلی ناراحتم نهارم نخوردم توقع این حرفو ازش نداشتم خب من اون لحظه واقعا ترسیدم بلایی سرش اومده باشه😭😭😭😭