داستان از این قراره ک من ده ساله ازواج کردم و از خانوادم دورم و متاسفانه بچه دار نشدم .پدر شوهرم خیلی تو زندگیم دخالت میکنه و من ادمی هستم ک بدون شوهرم تا دم در خونمون هم نمیرم شاید یک ماه هم شده ک از در اتاق تا تو حیاط نرم تمام دلخوشیم شذه واتساپ و فضای مجازی .امروز تو خونم داشتم غذا در ست میکردم پدر شوهر اومد بهم ویگه من میدونم دو ساله تو با یکی داری چت میکنی ب پسرم خیانت میکنی تو پسر منو مریض کردی بدبخت مردی.من یکم اضافه وزن دارم بهم گفت تو از طرف دوست پسرت اجازه نداری لاغر بشی بچه دار بشی .دااشتم قران میخوندم الکی میگقت قران دستت کرفتی شوهرتو خل کنی.منم قاطی کردم بهش گفتم واگذارت میکنم ب همین خدا و قران.تازه پسرش بهم خیانت کزد زن صیغه کرد بچه ذار شد بچشپ بخاطر من سقط کرد من با این حال موندم پاس ژندگیم.یعنی خدای من وجود داره صدای منو میشنوه تهمت هایی ک ب من میزنه میبینه.من شوهرم اومد خونه بهش کفتم جربانو گقا بذار لنقدر بگرده تا خسته شه من از چشمام بیشتر بهت اعتماد دارم