در توهم ذهنی مریض ک در اثر درد اعتیادش ب او توده ای افکار فهمیدع نشدع حس میشد/
سیر کردن در امواج قلبش مانند گودالی بود ک هر لحظه کوجکتر میشد و مرا ب غرق شدن وا میداشت/
اندکی تقلا برای نفس کشیدنم تنها کاری بود ک میتوانستم برای خود انجام دهم/
قسمت هایی از ذهن مریضم پررنگ بودند مانند همان تک کلمه هایی ک در قلبم حک میشدند و با گذر زمان شاید لایه های نفرت سعی در پوشش ان داشتند اما ان کلمات اثر حک شدنشان تا لحظه انقضای قلبم خواهد بود/
افکاری فهمیدع نشدع ای ک جان را میگیرند و توهمی ک سرم را ب درد وا میدارد و افکار خالی و کشندع ذهنم مرا در اعماق گودال قلبش دفن میکنند/
و روحی ک دیگر اوج نمیگیرد/
و استخوانی ک هیچ دمایی را احساس نمیکند/
و حرفایی ک از اخرین نفس های یک مردع شنیدع میشود/