همانند بُتی مغرور و زیبایی تو ای دختر! من ابراهیم می گردم شکستت میدهم آخر و شاید هم مرا با آت ...
درد من در سینه ام هر لحظه غوغا می کند
راز های خفته را بر من هویدا می کند
درد را تا انتهای سینه می باید فشرد
استخوانی هست آنجا ، عقده را وا می کند
ز آتش پنهان عشق هر که شد افروخته * دود نخیزد از او، چون نفس سوخته * دلبر بی خشم و کین، گلبن بی رنگ و بو ست * دلکش پروانه نیست، شمع نیفروخته * در وطن خود گهر، آبله ای بیش نیست * کی به عزیزی رسد، یوسف نفروخته
ز آتش پنهان عشق هر که شد افروخته * دود نخیزد از او، چون نفس سوخته * دلبر بی خشم و کین، گلبن بی رنگ و بو ست * دلکش پروانه نیست، شمع نیفروخته * در وطن خود گهر، آبله ای بیش نیست * کی به عزیزی رسد، یوسف نفروخته
نگارا! وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی؛ که ما را بیش از این طاقت نماندهست آرزومندی... #سعدی🍃 ...
گر در ازای عشق، غم عالمم دهی با عالمی معاوضه این غم نمی کنم جز راه پاک دوست یقیناً نمی روم جز انتخاب عشق، مسلّم نمی کنم
ز آتش پنهان عشق هر که شد افروخته * دود نخیزد از او، چون نفس سوخته * دلبر بی خشم و کین، گلبن بی رنگ و بو ست * دلکش پروانه نیست، شمع نیفروخته * در وطن خود گهر، آبله ای بیش نیست * کی به عزیزی رسد، یوسف نفروخته
از دوست به یادگار دردی دارم؛ که آن درد به صد هزار درمان ندهم... #لاادری🍃
تا آب دیده بر عطش سینه مرهم است سعی از برای کوثر و زمزم نمی کنم آن شمع خامشم که به شب های بی کسی حتی هوای گریه ی نم نم نمی کنم
ز آتش پنهان عشق هر که شد افروخته * دود نخیزد از او، چون نفس سوخته * دلبر بی خشم و کین، گلبن بی رنگ و بو ست * دلکش پروانه نیست، شمع نیفروخته * در وطن خود گهر، آبله ای بیش نیست * کی به عزیزی رسد، یوسف نفروخته