چیزی نمیگم چون دلم خیلی از این دنیا پره...میخوام ازت هر چی بگم بغضم گلومو میبره...آدم یوقتا از خودش بی حرف باید بگذره...این روزهای آخرو ساکت بمونم بهتره...
اگه میخاستن طلاق بگیرن اون اولا طلاق میگرفتن ن الان بعده این همه مدت انقدر خودتو ناراحت نکن همه ت زندگیشون دعوا دارن واقعا چیز طبیعی ایه........ فکرتو اصلا درگیر نکن پناهت ب خدا
اون اولا ابنجور نبود ک مامانم بابام خیلی عوض شدن نسبت ب اونوقتا...
ببین فک کنم ت دختر بزرگ خانواده ای و معمولا مامانا با دخترا بزرگا خیلییی رفیقن برو باهاش حرف بزن از صدتا مشاوره رفتن بهتره بشین قشنگگگگگگ صحبت کن از ایندع بگو ...بگو شما طلاق بگیربن من طعنه میشنوم از طرف شوهر و...... خلاصه هرچی میدونی بگو ت گوگل هم خوندم ک برا مهرو محبت زنو سهر سوره واقعه رو نبات بخونن بدن خوراکشون حالا باز خودت سرچ کن....انشالله ک همه چیز درس میشه
نه با یه خانواده ای اشنا شدش بعد با شوهر اون خانواده شراکتی پوشاک فروشی باز کردن بعدش الان اون خانواده هم دارن از هم جدا میشن بابامم نمیدونست مامانم شریک شده و الان ک فهمیده میگه نمیخام شریک باشی و مامانمم قبول نمیکنه زن اون طرفم هی میاد دم در بابام اینا شر ب پا میکنه