پارت ۱
با صدای کوبیده شدن در حیاط ،همگی از جا پریدیم ..مامان بلند شد و با نگرانی گفت خیر باشه ...در هال باز شد و بابا وارد شد ..از چهره اش متوجه عصبانیتش شدیم و آروم سلام دادیم ..مامان نزدیکتر رفت و گفت خیر باشه اسماعیل چه خبره؟
بابا جورابهاش رو در آورد و پرت کرد روی زمین و به سمت دستشویی رفت ..با عصبانیت گفت خبر مرگ کریم رو آوردم ...
مامان لبش رو گاز گرفت و تا پشت در دستشویی رفت و گفت خدانکنه ..حالا چی شده مگه؟
بابا جوابی نداد و مامان اشاره کرد که برای بابا چای بریزم ..سریع به آشپزخونه رفتم و چند تا چای ریختم ..بابا بدون اینکه دستهاش رو خشک کنه روبه روی تلویزیون به پشتی تکیه داد و به الناز گفت دختر اون کنترل رو بده ببینم...
سینی چای رو مقابلش گذاشتم و همون نزدیکیها کنار مامان نشستم تا همه ی حرفهاشون رو بشنوم...
مامان طبق معمول که میدونست الان باید سکوت کنه ،حرفی نزد و لیوان چای رو به دست بابا داد و گفت بخور تا از دهن نیوفتاده....
دو لیوان چای رو پشت هم سر کشید و خودش شروع به حرف کرد..
_مرتیکه کلاهبردار ..فکر میکنه با بچه طرفه..میگه تو اونموقع از من پول دستی گرفتی همون پول رو من از زمین صاحب میشم...پولش رو دو دستی بهش میدم میگه نمیخوام پولم دیگه ارزش نداره ..زمین هفتاد درصدش مال من ،بقیه اش هم مال تو...
مامان به آرومی گفت تو چی گفتی؟؟
بابا پاهاش رو با آخی دراز کرد و اشاره کرد که الناز بره پاهاش رو لگد کنه...
_چی قرار بود بگم ...گفتم خر خودتی و هفت جد و آبادت...
م