2777
2789
عنوان

عروس غور

| مشاهده متن کامل بحث + 11436 بازدید | 359 پست

فردا صبح دیدم جلال داره با برادراش بحث می‌کنه و عصبیه ک متوجه من شد و اومدم سمتم،کفت منتظر بمون الان میگم چمن برات صبحونه بیاره،من میرم تا برادارای خجسته صحبت کنم،بصیر (برادر بزرگتر خجسته)قبول کرده مبلغی بگیره و قضیه رو تموم کنه،ب کسی نگو من کجا رفتم تا برگردم، انشالله با خبرای خوب برمی‌گردم بعد میتونیم با خیال راحت برگردیم خونه خودمون،همیشه تو بدترین شرایط هم منو دلداری میداد،وای که جلال چقدر خوبی،ولی مگه این دل من آروم میشد،گفتم جلال تو رو خدا تنها نرو ،برادراتو با خودت ببر،نکنه بلایی سرت بیارن،گفت تو فقط ب فکر خودتو تو راهیمون باش ،ب چیزای دیگه فکر نکن،تا من برگردم هر چی خواستی ب چمن بگو،کاری داشتی فقط ب اون بگو من سفارشتو بهش میکنم،لبخندی زدم ک دلش آروم بشه ولی ته دلم آشوب بود ،غوغا بود،این چ بلایی بود سرمون اومد،چرا قبول کردم بیاییم افغانستان،ولی من ک نمی‌دونستم جریان از چخبره.کی می‌تونست فکرشم بکنه ک قراره این ماجراها سرمون بیاد،ب خودم اومدم دیدم جلال میگه الی چرا تو فکری نگفتم تو فکر هیچی رو نکن،من ظهر برمی‌گردم نهارو با هم میخوریم،توام الان صبحونه بخور ک اون فسقلی تو دلی الان خیلی گرسنه اس.


تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

فردا صبح دیدم جلال داره با برادراش بحث می‌کنه و عصبیه ک متوجه من شد و اومدم سمتم،کفت منتظر بمون الان ...

عزیزجان بزار دیگه

به روز رسانی ترکید

فقط یه صلوات 🌹ای کاش حاجت منم بسلامتی و دلخوشی براورده بخیر میشد و همسرم دوباره مثل سابق احترام خانوادمو داشت وهمینطور خانوادم احترام همسرمو مثل گذشته البته بسلامتی 😔 باهم حرف بزنن خوش باشن تا بمن هم خوش بگذره(مخصوصا با مادرم)

جلال رفت .منم رفتم سمت آشپزخونه دیدم چمن داره نهار درست می‌کنه و حسابی سرگروه.گفت دختر صبحونه نخوردی هنوز،بیا بشین برات ی چیزی بیارم بخور .گفتم چمن ی چیزی بپرسم.گفت چی بپرس.گفتم شما صبح تا شب اینجا چکار میکنید یعنی غیر از خونه داری.چمن جواب داد زندگی دیگه عزیز.اینحا آداب رسوم خودشو داره دختری ک ازدواج می‌کنه در حقیقت فروخته میشه ،خانواده پسر پولی ب پدر دختر میدن یعنی در واقع دخترشونو خریدن و دیگه اونا حقی رو دخترشون ندارن.البته من ی موقع ها گلدوزی هم میکنم ،ی صندوقچه ته اتاقش بود ک دست منو گرفت و برد نزدیکش درشو باز کرد شروع کرد با شوق و ذوق تعریف کردن و نشون دادن کاراش،ولی من حواسم پی جلال بودم فکرم آشفته ک یهو چمن گفت،چقدر حرف زدم من،پختر جان برو صبحونه آن رو تموم کن تا منم بقیه کار و رایت و ریس کنم.

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

صبحونه خوردم برگشتم سمت اتاقم.دوساعتی گذشت دیدم مادر جلال اومد در اتاق رو با عصبانیت باز کرد اولش با لهجه چند چیز گفت ک نفهمیدیدم و آخرش که گفت خبر داری کلا کجاست،گفتم نه نمی‌دونم ولی تا ۱۲,میاد.دیدم باز زیر لب غر غر کنان رفت.ظعر شد خبری از جلال نشد.دیپم چمن تو سینی نهار برام آورد و گفت بخور دختر جان.نکاعی ب سیتی انداختم دیدم چقدر گرسنه ام.از بعد حاملگی خیلی استعلام زیاد شده بود تشکری کردم.اونم در بست و رفت.نهارو خوردم دراز کشیدم تو فکر غرق شده بودم دلشوره گرفته بودم داشتم کم کم نگران جلال میشدم.

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

همینطور ک دراز کشیده بودم خوابن رفته بود چشمام ک باز کردم دیدم عصر شده کم کم هوا داره تاریک میشه.رفتم بیرون دیدم برادرانی حالا و مادرشان دارن باهم حرف میزنن.پرسیدم جلال اومده ک یهو بهاالدین پرسید مطمئن هستی قبل رفتن چیزی بهت نگفته.من ک دیگه فهمیدم اتفاقی افتاده گفتم قرار بود بره پیش بسیط ک راضیش کنه.ابنو که گفتم مادر جلال حمله ور شد سمتم ک منو کتک بزنه موهامو از پشت سر گرفت شروع کرد کشیدن که بهت و برهان کشیدنش عقب منو از دستش خلاص کردن.گفت چشم سفید من از صبح چند بار ازت پرسیدم ک جلال کجا رفته همش میگی نمی‌دونم.بعد الان میگی و شروع کرد ب لهجه افغانی بد بیراه گفتن،گفتم بخدا خودش گفت حرفی نزنم.هنوز حرفم تموم نشده بود ک برادرهای جلال از خونه زدن بیرون.

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

دیر وقت بود ک برهان برگشت.مادر حلال پرسید خبری شد.پیداش کردین.گفت نیست.کسی خبری ازش ندارن.دیگه ما آروم شده بودم . جلال کجایی تو رو خدا برگرد.تو فکر بودم ک جلال برگرده سریع برمی‌گردم خونمون نمیذارم ی لحظه هم اینجا بمونیم. بهاالدین گفت فعلا نمی‌تونیم تا صبح نمی‌تونیم کاری کنیم فردادوباره دنبالش میگردیم.

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

صبح زود بود ک با سرو صداهای داد و بیداد بیدار شدم.سریع از پشت پنجره نگاه کردم دیدم جمعیت زیادی ریختن تو حیاط ودارن جلال رو روی دستاشون میارن تو حیاط نفهمیدم چجوری خوندم رسوندم تو حیاط ک دیدم جلال من با صورت خونی و خاکی گذاشتن وسط حیاط اون لحظه فقط جیغ میزدم میزدم تو سر صورت خودم ک دیگه نفهمیدم چی شد از حال رفتم

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

الهام،الهام با این صداها وشمامو باز مردم م دیدم چمن بالا سرمه داره صدام می‌کنه،دپرو برمو نگاه کردم دور تا دور اتاق جمعیت نشسته بود،ثدام در نمیومد.گفتن چمن چی شده،اعی کشید گفت جلال رو بیرون ده پایین تپه پیدا کردن انکار سر خورده افتاده سرش خورده ب سنگ و تموم کرده،باز اتاق دور سرم چرخید با گریه گفتم کجاس.جلال من کو، گفت خاکش کردیم اینجا رسم داریم مرده رو زود دفن میکنن.دادی کشیدم رفتم توی حیاط ک یهو دیدم خجسته بهم حمله ور شد ک تو غلط کردی گفتی جلال اومده پیش برادر من.منو گرفت تا اومد دستشو ببره بالا بهاالدین دستشو گرفتم پرتش کرد اونور ب منم گفت برو تو اتاقت تا نگفتم بیرون نیا

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
الهام،الهام با این صداها وشمامو باز مردم م دیدم چمن بالا سرمه داره صدام می‌کنه،دپرو برمو نگاه کردم د ...

خواهرزودبزارجالب شد ازصب منتظریم

خدایاشکرت😍درپیکرمن دوقلب دارد ضربان هی چرخ بزن درمن ودل رابتکان.خاله هادعاکنید نی نی سالم بیادبغلم

رفتم تو اتاق بهاالدین اومد پشت سرم گفتم چرا نبردینش بیمارستان شاید زنده بوده.کفت نفسی نمی‌کشید و قلبش نمی‌زد.با اشک گفتم شاید بیهوش شده بوده.کفت اینجا خون خون میاره.تو فعلا زیاد از اتاق بیرون نیا.گفت و رفت بیرون

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز