2777
2789
عنوان

عروس غور

| مشاهده متن کامل بحث + 11710 بازدید | 359 پست

پربازدید میشه

زن عشق زايد و تو برايش نام انتخاب می‌كنی، او درد می‌كشد و تو نگران از اينكه بچه دختر نباشد! او بی خوابی می‌کشد و تو خواب حوريان بهشت می‌بينی، او مادر می‌شود و همه جا می‌پرسند نامِ پدر!
الهام،الهام با این صداها وشمامو باز مردم م دیدم چمن بالا سرمه داره صدام می‌کنه،دپرو برمو نگاه کردم د ...

حداقل الهام رو با خودش نمی برد حالا این افغانی ها نمیزارن این برگرده ایران 😭😭

خواهرزاده‌م امسال تیزهوشان قبول شد 😍🥳

امسال کلاس‌های تام‌لند رو می‌رفت و من هر بار می‌رفتم خونه خواهرم، می‌دیدم اونم یه گوشه نشسته داره با بچه کلاس می‌بینه 😂

البته فکر کنم خواهرم از خودِ خواهرزاده‌م بیشتر طرفدار استاد طاری شده! انقدر هم از استادا برام تعریف می‌کردن که آخرش منم اسم چندتاشون رو حفظ شدم 😅

غم عالم رو دلم بود.ب اینکه اینجا گرفتار شدم و دیگه جلالی نیست ک پشت و پناهم باشه.ای خدا این چ سرنوشتی بود برای من رقم زدی.یاد گوشیم افتادم رفتم پشت پنجره کسی نبود.گپشیموبراشتم شماره بابامو گرفتم باورم نمیشد بلاکم کرده بود دوباره گرفتم آسمان امون نمی‌داد.سناره خونه رو گرفتم بوق پشت بوق کسی برنداشت.دوباره گرفتم بازم جواب ندادن.چقدر میتونن بی رحم باشن گریه امونم ندادو ب حال خودم تا می‌تونستم اسم ریختم.اونشب گذشت فردا صبح زود بودوهوا کرک و میش ک دیدم یکی محکم ب پنجره می‌کوبه.از جام پریدم ک دیدم مادر جلال داره بد وبیراه میگه و داد میزنه بلند شو .رفتم تو حیاط ک یهو کارو رو سمتم پرت کرد و گفت از امروز کارای خونه با توئه.برو شروع کن کارو کردن.بدون حرفی کارو برداشتم و شروع کردم.چقدر سخت بود کارو زدن با این جاروها تا حالا این مدلی جارو نزده بودم.کل خونه رو کارو کردم.دیتنا برداشتم برای کرد گیری ک دیدم گرسنگی امونم رو بریده

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
رفتم تو اتاق بهاالدین اومد پشت سرم گفتم چرا نبردینش بیمارستان شاید زنده بوده.کفت نفسی نمی‌کشید و قلب ...

ای بابا کجا رفتی

خدایاشکرت😍درپیکرمن دوقلب دارد ضربان هی چرخ بزن درمن ودل رابتکان.خاله هادعاکنید نی نی سالم بیادبغلم

دیدم مادر جلال حواسش نیست سریع رفتم سمت آشپزخونه دیدم چمن داره نهار درست می‌کنه.منو دید اومدم سمتم گفتم چمن ی لقمه نون بهم بده.بهو زد تو صورتش گفت خدا منو بکشه تو از دیروز هیچی نخوردی دختر .سریع ی لقمه نون برداشت از گوشت غذا گذاشت برای نون داد دستم گفت بخور.بی حرفی شروع کردم خوردم داشتم چمنو نگاه میکردم ک چقدر زرنگه.همه کارو خودش ی نفر ردیف می‌کنه. بچه داری هم می‌کنه.یهو گفت دختر چرا اومدی اینجا همه از اینجا فرارین اونوقت تو با پای خودت اومدی.

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

دلم ب حال خودم سوخت.گفت تو مال اینجا نیستی.اینجا نمیتونی دووم بیاری حس کردم اشک تو چشماش حلقه زد.لقمه تو گلوم گره خورد.دیگه نتونستم ادامه بدم.پاهامو جمع کردم تو شکمم یاد حرف بابا افتادم ک گفت نرو .من گوش نکردم.چمن گفت پاشو دخترجان برو تو اتاقت.یهم گفتم نه مادر جلال ک یهو پرید تو حرفم گفت اون بامن.بی حرفی رفتم سمت اتاقم .قبل رفتن تو اتاقم تو حیاطو درست و حسابی نگاه کردم کسی نباشه سریع رفتم سر ساکم گوشیمو برداشتم باز شماره خونه رو گرفتم ولی باز کسی جوابمو نداد دل ب حال خودم سوخت.

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

گوشیمو سایلنت کردم و چپوندم ته چمدونم.نباید می‌فهمیدن من گوشی دارم.وکرنه ازم می‌گرفتم.دستمپ گذاشتم روی شکمم گفتم مامان قربونت بره تو غصه نخوریا،مامان مراقبته نمیذارم برا تو یکی اتفاقی بیوفته.اشم تو چشمام امون نمی‌داد همینجوری می‌ریخت پایین.ک یهو با صدای بهاالدین ب خودم اومدم ک گفت چته دختر چرا گریه می‌کنی . گفتم میشه ی خواهش بکنم گفت چی.کفتم منو ببر سر مزار جلال.مکثی مرد و گفت عصر می‌برمت الآنم استراحت کن.دلشت حرف میزد ک یهو مادر جلال اومد تو اتاق و باز شروع کرد ب فحش دادن ب من بدلی راه گفتن ک بها با خودش از اتاق بردش بیرون.عصر شد بهاالدین صدام زد و دیدم رو موتور نشسته و اشاره کرد سوار بشم

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

سریع لباسمو تن کردم داشتم دراتاقو میبینم م یهم مادر جلال صدام زد قلبم شروع کرد ب تپش،سرمو برگردوندم دیدم ی سال مشکی پرت کرد رو صورتم.ی لحظه بی حرکت موندم و خشکم زد ولی بی حرفی شالمو عوض کردم نشستم پشت موتور بهاالدین و اونم حرکت کرد.

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2844
2843
2834
2835
2108