2777
2789
عنوان

عروس غور

| مشاهده متن کامل بحث + 11436 بازدید | 359 پست

اسی جان تاکی باید منتطر بمونیم بیا جانم

فقط یه صلوات 🌹ای کاش حاجت منم بسلامتی و دلخوشی براورده بخیر میشد و همسرم دوباره مثل سابق احترام خانوادمو داشت وهمینطور خانوادم احترام همسرمو مثل گذشته البته بسلامتی 😔 باهم حرف بزنن خوش باشن تا بمن هم خوش بگذره(مخصوصا با مادرم)
کیا مثل من وقتی داستان میخونن خودشون رو جای شخصیت های داستان میزارن ؟؟؟ من از دیشب تاحالا افغانستان ...

واااای دهنت سرویس مردم از خنده من از تو بدترم همش احساس میکنم بچه تو شکمم تکون میخوره😭😂😂

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

اسی جان شما که آنلاینی سریع بزار دیگه

فقط یه صلوات 🌹ای کاش حاجت منم بسلامتی و دلخوشی براورده بخیر میشد و همسرم دوباره مثل سابق احترام خانوادمو داشت وهمینطور خانوادم احترام همسرمو مثل گذشته البته بسلامتی 😔 باهم حرف بزنن خوش باشن تا بمن هم خوش بگذره(مخصوصا با مادرم)
واااای دهنت سرویس مردم از خنده من از تو بدترم همش احساس میکنم بچه تو شکمم تکون میخوره😭😂😂

الان ته دلم یه کوچولو هم خوش حالم😁 برمیگردم ایران میشم زن امیر😍 خونه و مغازه جلال هم میشه واسه خودم 💃فقط نمیدونم سفارت ایران تو افغانستان کجا هست 😐😐

آنقدر از کوچه و پس کوچه رد شدیم و روی موتور تموم خوردم ک نزدیک بود بیافتم، بهاالدین گفت منو محکم بگیر وگرنه پرت میشی پایین،منم گفتم خودمو محکم گرفتم نمی‌افتم .رسیدم قبرستون قبر جلال رو نشونم داد چقدر دلم گرفته بود باورم نمیشد جلال من زیر این همه خاک خوابیده،اشکام سرازیر شدن و گریه امونم نداد ب بهاالدین گفتم تنهام بذاره.اونم گفت من نزدیک موتور منتظرم و بی حرف دیگه رفت.سرمو گذاشتم روی خاک گفتم جلال من منو تنها گذاشتی رفتی چطور دلت اومد الی رو ول کنی بری،حالا من جواب بچمو چی بدم،جلال منو حلال کن ک با عشق باهات ازدواج نکردم ولی دوست داشتم عاشقت شدم. جلال من بدون تو اینجا چکار کنم ب کی پناه ببرم.کاش چشمامو میبستمو و باز میکردم و همه رو خواب دیده باشم.کاش باز کنارم بودی همینطور ک گریه میکردم سرم رو خاک بود بهاالدین بالاسرم گفت پاشو بریم خیلی وقت گذشته.بی هیچ حرفی بلند شدم و از خداحافظی کردم.و باز پشت موتور نشستم و خودمو محکم گرفتم بهاالدین ب سمت خونه حرکت کرد.

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊

نزدیک خونه ک رسیدیم حس کردم انگار اتفاقی افتاده مثل قبل آروم نبود نگام ب در خونه افتاد باز مردم همه جلو در خونه جمع شده بودند قلبم شروع کردن تپیدن . بهاالدین انگار متوجه شده باشه طوری تند می‌رفت ک نزدیک بود از پشت موتور بیافتم رسیدیم ب خونه بهاالدین سریع رفت تو حیاط منم بدون معطلی از گوشه حیاط داشتم خودمو میرسوندم ب اتاقم ک چمن محکم منو گرفت و گفت دختر پدر جلال نتونست طاقت بیاره تموم کرده تو فقط برو تو اتاقت اصلا بیرون نیا.جلو چشمشون نباش.بعد زیر لب گفت خدا بخیر کنه و رفت،سریع خودمو ب اتاقم رسوندم درو بستم 

تیکر رسیدن اندازه دورشکم از۷۳ب ۶۳در آینده نزدیک💜⁩⁦❤️⁩🧡💛👊
من هی میرم کارامو میکنم نیم ساعت به نیم ساعت میام فقط یک پست  آیا این انصاف است؟

نه خداییش منم دیگه اعصاب برام نموند

فقط یه صلوات 🌹ای کاش حاجت منم بسلامتی و دلخوشی براورده بخیر میشد و همسرم دوباره مثل سابق احترام خانوادمو داشت وهمینطور خانوادم احترام همسرمو مثل گذشته البته بسلامتی 😔 باهم حرف بزنن خوش باشن تا بمن هم خوش بگذره(مخصوصا با مادرم)
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2827
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز